چشمان کاملا بسته

13 09 2009

دوست داشتم پورنگ نبودم  و چشمانم رو می بستم و بعد داخل مجتمع نابينايان  می شدم  گر چه اين کار به ظاهر  کمی سبک به نظر برسد …ولی اين احساس نزديکی با  بچه های نابينا  قشنگتر از اين حرفهاست …تمامی بچه ها با خوشحالی و شادمانی  گويی اينکه منو با کوچکترين جزئياتم  می بينند  طوری ابراز علاقه می کردند  که باورم  شده بود در معرض ديد اونا هستم  ..برای دقايقی  ديگر واقعا خودم  نبودم  سعی می کردم  چشمانم را که  مرطوب شده بود  ببندم و حرف بزنم  و بعد قيافه  تک تک آنها رو  مجسم کنم  ..آنها يک صدا  منو به نام صدا می زدند  و همه می گفتند که : عمو پورنگ  ما برنامه تو رو  هر روز می بينيم  ..چه اعتماد به نفسی ..!!!   اينها چطور  برنامه مرا می بينند ؟؟؟!!!! …طی بازديد از تک تک کلاسهای  با همه بچه های   مجتمع   از نزديک دست داده و احوالپرسی کردم  واقعا که ما در يک دنيای ديگری سير می کنيم   و از خيلی چيزهايی که خداوند به ما عطا فرموده غافليم  واقعا که .. …؟؟؟!!!!

کم کم داشتم از  اعتماد به نفس آنها  از خود بی خود می شدم  آنقدر  که دوست داشتم  اگه پورنگ نبودم  چشمانم را می بستم  و بعد از مجتمع نابينايان  خارج می شدم ………

با تشکر از  مادر يک روشندل که دريچه ای نو به رويم گشود.

… و دوست هميشگی ام  که همه چيزها و کارهايم را از او دارم





سخن دل

25 08 2009

خدا رو شکر می کنم بالاخره یواش یواش کسانی پیدا شدند که  دست بالا بگیرند و اینجا جور منو بکشند من ازشون تشکر می کنم  از خانم  عباسی  با همون نشان ؟؟ زحمت  مطلب  رو کشیدند

سلام به همگی..به قول قدیمی ها حال و احوال خوبه؟کار و بار خوبه؟؟چیکارا می کنید؟؟؟
سلام.خسته نباشید.این کامنت برای من خیلی مهمه. چون بعضی از بازدیدکنندگان تنها به یک بخش سر می زنند.با اجازه شما به همه پست ها می فرستمش.
آغاز پایان
آسمان
بهار..پیامکت خیلی قشنگ بود
تینا رادفر نژاد
حسنا حسینی
دریا دوستدار عمو..یاشا..من سیزی چوخ ایسدیرم..عمو از روی آدرس ایمیلم متوجه فامیلی من شدند.
دارینوش..ممنون معنی اسمت خیلی قشنگه..
رامیناسادات حسینی..وبلاگت خیلی قشنگه
زهراناظمی
زهرا متقی

ژاله فرهادروش…همیشه نوشته های شما رو می خونم.
سحر..تی جان قربان..درست گفتم؟
سمانه کاویانی
سید فائزه
سمیه تاجیک..دعاهای قشنگی کردی
شیرین..شیرین و بامزه
شیوا صرامی
شیوا محجل..ساغول سن نجورسن؟یاخجی ادامه ورسن..آفرین
فاطمه عیوض زاده..یاشا
فائزه طرفدار همیشگی عموپورنگ مهربون
فیاضی…خوشحالم که باهاتون آشنا شدم
مهر فروتن..حالتون خوبه؟امروز شما رو ندیدم..کجا هستید؟؟شعار خیلی قشنگی بود*وبلاگ عمو وبلاگ من*
مائده ی مهربون ..فکر نکنم عمو منظورش شما باشید..راستش یه جورایی منم با اون حرف عمو موافقم
معصومه ی زمینی..سلام.خوبید؟
نیلوفر..حرفات خیلی بامزه است..بخصوص یه جا دیدم نوشتی “بنده ام که دارم گل لگد می کنم”..خیلی بامزه بود.
همای عمو..دوست داشتنی و مهربون
مشکات..کجایی نمی بینمت؟هنوز تو شکی؟؟
همه ماها چه در زندگی شخصی و چه در زندگی اجتماعی برای راحتی و رسیدن به آرامش مطلوب قوانین خاصی داریم.مثلا:برای دوستی ها و روابط قوانین خاص خودش راداریم.برای مدرسه،دانشگاه یا محل کار هم باز قوانین خاص خودش را داریم.همه این قوانین و ضابطه ها تنها برای این بوجود آمده اند که ما بتوانیم در هر شرایطی به نحو درست با مسایل کنار بیاییم.فرض کنیم توی مدرسه هیچ قانونی برای رفت و آمد دانش آموزان وجود نداشته باشه اون وقت چه اتفاقی می افته؟
نبودن قانون در هر جایی باعث میشه که سنگ روی سنگ بند نشه..قصه این وبلاگم شده همون قضیه سنگ روی سنگ بند نشدن..می دونید چرا؟چون قوانینش زیر پا گذاشته میشه..چون به قوانینش وارد نیستیم و فراموشش کردیم
*بهار *گفت:فضای اینجا جور دیگه است..گفت:از این همه عشق و دوست داشتن بی حد و اندازه می ترسم
*ژاله*گفت:نمی تونم براحتی به عمو بگم دوست دارم
*مائده*گفت:همیشه نگران عمو هستم
*مهر فروتن*گفت:در قسمت پیامک ها درد و دل نوشته اند
*شیرین*گفت:برای گرفتن جواب از عمو انقدر اصرار نکنیم
همه این اتفاق ها برای این می افته که قوانین اینجا رعایت نمیشه.من با کمک از نوشته های شما چند تا از قوانین اینجا رو براتون می نویسم
من همه این قوانین رو با استفاده از نوشته های شما نوشتم.اگر موردی هست که من یادم رفته شمام کمک کنید تا بتونیم قوانین اینجا رو بیاد بیاریم و بهش عمل کنیم.
اگر حد و حدود اینجا رعایت بشه..نه فضا سنگین میشه..نه عجیب میشه..نه بزرگونه میشه..و نه ترسناک میشه
قبل از همه هم خودم رو می گم که واقعا قوانین اینجا رو خیلی زیر پا گذاشتم.
سبز و آسمانی باشید.
۱)سوالات تکراری نپرسیم.
۲)وارد مسائل شخصی و خصوصی عمو نشیم.هر کدام از ما برای خودمون یک حریم شخصی داریم که دیگران نباید از آن مطلع شوند.
۳)صرفا بخاطر جواب گرفتن از عمو اینجا نیاییم.برای گرفتن جوابم اصرار نکنیم.عمو که نمی تونه جواب تک تک کامنت ها رو بده.
۴)کامنت ها کوتاه نوشته بشه..خداییش ما خودمونیم حوصله خوندن ۵ خط کامنت رو داریم؟چه برسه به ۸۰۰سطر
۵)زیاد حرفای احساسی و به قولی…..نزنیم.فضای اینجا کودکانه ست.
۶)در هر بخش مرتبط با اون بخش کامنت بگذاریم
۷)به عمو و به هم دیگه احترام بگذاریم
۸)بخاطر این وبلاگ از درس و زندگی خودمون نزنیم.
۹)مدام از عمو نپرسیم که فلان وبلاگ یا سایت مال شما بود یانه..عمو اینجا رو درست کرده که از دست همه وبلاگ ها و سایت های تقلبی رها بشه ..عمو با درست کردن این وبلاگ همه ابهامات رو از بین برد.پس دیگه در این مورد چیزی نپرسیم.
۱۰)قسمت سنگ صبور قسمت پیام های خصوصی نیست.عمو در اون بخش اختیار تایید شدن و یا تایید نشدن کامنت ها رو به دست خودمون سپرده.هرکس دوست داشتن کامنتش تایید میشه و هر کس دوست نداشت تایید نمیشه.همین

کامنت برگزیدن این پست

فیاضی

عمو
من یکی شاهد بودم پنجشنبه و جمعه جواب اکثر کامنت ها رو می دادید، مگر یه نفر چند کامنت فرستاده بود که بازهم جواب رو تو یکیش می دید، من اشتباه می کنم؟
مگه وعده ی دریافت پاسخ پنجشنبه و جمعه نبود؟!
یه چیز دیگه
آیا برای کامنت هایی که جوابی نداره هم باید جواب داد؟!
یکی مثل من دم به دقیقه میاد و از اتفاقات روزانه ی زندگیش می گه(مثل بچه ها که خسته از یه روز بازی می خوابن و در خواب بلند بلند اتفاقات اون روز رو مرور می کنن) برای این هم نیاز به جواب هست
مثلا حتما عمو در برابر ” امروز چه برنامه ی خوبی داشتید” باید پاسخ بدن” از توجه شما ممنون” مگر جز اینه که گاهی ثبت نظر به معنی پاسخ دادن به اون نظر است، حتما همه چیز باید با رنگ نارنجی یا سبز تو چشم باشه؟
عمو
اینها سوالی نبود که بخوام تو بخش ” پاسخ به سوالات” درج کنم حکم نامه ی سرگشاده داره


دومین کامنت برگزیده این پست

علامت سوال عزیزم (ببخشید اسمت رو نمی دونم) با همه ی قانون هات موافقم و همه رو تایید می کنم الا یکیش : یکی از همین بندها نوشته بودت توقع نداشته باشیم عمو به همه جواب بده قبول ولی عزیزم یه جایی مثل طرح یک سوال یعنی جایی وجود داره که من و تو یا هر کس دیگه ای سوال می پرسه که جواب بگیره اگه واقعا توان پاسخ گویی وجود نداره اصلا می تونه همچین جایی نباشه میدونی مثل چی می مونه اینی که سر کلاسی معلمت مدام تکرار می کنه اگه سوالی داری از من بپرس تو اولش خجالت می کشی ولی وقتی اسرار معلمت رو می بینی مسر می شی که بپرسی حالا فکر کن تو با کلی امید سوالت رو پرسیدی اون وقت با بی توجهی معلمت رو به رو شی چه حسی بهت دست میده اون معلم اگه نمی خواست جواب تو رو بده می تونست بهت نگه از من بپرس اینجا هم همینه جلوی هر کامنتی که جواب داده شده از جمله خود من گفته شده برای سوال کلیک کن منم سوالم رو پرسیدم زیادم نبود خیلی مثل من بودن و جواب نگرفته بودن ولی اگه واقا جوابی واسه سوال من نبود می تونست طرح یک سوال هم نباشه من بی احترامی به کسی نمی کنم من عمو فرضیایی رو از ته ته ته دلم دوست دارم ولی حالا که از شر کنکور راحت شدم و می تونم راحت باهاش ارتباط برقرار کنم بی توجهی من به هم می ریزه علی علی


سلام ممنون از شما در این مورد حق با شماست اما روش پاسخ دادن من فرق می کنه دعوت شما به دیدن برنامه ماه عسل از 24 ساعت قبل یکی از همون فرق کردنهاست که کلی از سوالهای مطرح شده رو پاسخ دادم جورای دیگه ای هم هست که تا آخر هفته نمونه ای آن را خواهید دید من بازم میگم بپرس ولی قبل از سوال کردن با خودت خلوت داشته باش چه هدفی از پرسش داری.. اینکه مثلا من در کدوم کوچه جنوب شهر سکونت دارم چه دردی را از شما دوا می کند و یا چه اطلاعات دست اولی به شما می دهد..؟؟؟… بازم میگم برای طرح سوالات هم فقط اینجا کلیک کنید





عموپورنگ در ماه عسل

22 08 2009

purang3

به نام خدا

دوستان سلام

امیدوارم روزه و نمازتون مورد قبول حق تعالی قرار گرفته باشد  فرصتی پیش آمد و من به خاطر  مبارکی و میمنت ماه مهمانی خدا  دعوت  برنامه ماه عسل  شبکه سه را  پذیرفتم  تا فردا شب  از طریق این برنامه  و در کنار دوست بسیار عزیزم آقای احسان علیخانی  با مردم  میهن عزیزمون و همینطور  با شما هم در ارتباط باشم   امروز هم  از پشت صحنه  فوق برنامه  تصویربرداری کردند که در برنامه فرداشب به نمایش خواهند گذاشت  دوستان عزیزم که به من لطف دارند و تاکنون به اینجا مرتب سر زده اند  دعوت می کنم که حتما این برنامه را ببیند  شاید به برخی از پاسخهای سوالات شون که اینجا طرح کرده اند  برسند   با  آرزوی قبولی طاعات





دلتنگی

22 08 2009

purang2

به نام خدا
سلام دوستان

فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه شما تبریک می گویم .انشاا…همه مون از برکات این ماه عزیز بهره مند  بشویم .راستی چرا ما آدما با وجود این همه پیشرفت علم و تکنولوژی و با داشتن این همه  امکانات و دل مشغولی های فراوان  در زندگی روزمره  باز هم  احساس دلتنگی می کنیم  هیچ تا به حال به این موضوع فکر کردین ؟آدما  با داشتن  خیلی از موقعیتهای مادی  و شغلی  و حتی آسایش و آرامش  باز هم  برخی  مواقع  دچار  دلتنگی  می شوند و تا ازشون بپرسی که چرا دلتنگی ؟ فورا جواب می دهند که  :..به خاطر برادر و خواهر و مادر و پدر و دوست و خونه و زندگی  نیست  یعنی  اصلا نمی دونند  که دلیلش چیه ..فقط می دونن که دل تنگن همین ..اینجاست که  با خودم فکر می کنم  پس به غیر از  مسایلی که  اشاره شده   چه چیزی باعث  ایجاد این  اتفاق در ما میشه  ؟ آره  حدس تون  کاملا درسته   شاید اعتقاد و ایمان  و خلوت  و راز  و نیاز  با معبودمون   گم شده   شاید هم فراموش شده باشد   شاید  اون   همه این چیزا رو  به ما داده  که ما  شکر گذار و به یادش باشیم  ولی ما  در عوض اونو از خودمون دور کرده ایم  و دل خوش به همین مقدار از اصل ماجرا  پرت افتاده ایم ..تمام آدما چه مشهور و چه آدمای معمولی و با تمام دلبستگی بالاخره از دنیا خواهند رفت  تمام  دارایی ها و تمام آهن پاره ها که با اشکال دلفریب در تملک ما هستند  فنا خواهند شد  و تنها چیزی که باقی خواهد ماند اوست پس  اوست که تنهامون نخواهد گذاشت ..

خدایا  کمک کن تا تو این  ماه عزیز یاد بگیرم که  فقط دلتنگ تو باشم  و هر چیز و کسی را  که تو دوست داری  ما هم دوستدار آن  باشیم…معبودا خونه قلبمون کوچیکه اما کمک کن  که روحمون بزرگ و متعالی بشه ..آمین


پی نوشت :

دیروز برای ساعاتی سایت و وبلاگ از دسترس خارج شده بود و تا می توانستم کامنت های مهربانانه شما رو خوندم و جواب دادم اما با فرارسیدن ماه مبارک از همه شما استدعا دارم اجازه دهید که همه با هم در این ماه پربرکت به عبادت و روزه داری بپردازیم
</fon





کامنت یا اس ام اس ؟

19 08 2009

42-19928391

به نام خدا
سلام دوستان

هیچ تا حالا شده بدون اینکه خودتون از ته دل راضی باشین مزاحم کسی شده باشید ..؟ نه..یه کم فکر کنید … تا شما فکر می کنید من به یک مسئله اشاره کنم اونم اینکه لابد خود شما هم متوجه شده اید که چند روزیست توی این وبلاگ من چقدر پرکار شده ام (حالا خودم خودم چشم میزنم ) و سعی کرده ام هفته ای یک بار هم که شده به سوال تمامی بچه های مهربونی که لطف می کنند و به اینجا می آیند و ابراز محبت می کنند جواب در خور و مطلوبی بدهم البته برای اونایی هم که دوست دارند سنگ صبورشون باشم هم همین طور خوب حالا یه سوال ..پس چرا بعضی ها به جای اینکه  پیامک به من بدهند که من جوابی برایشون ندارم نمی آیند خیلی راحت و آسوده همینجا برایم بنویسند ؟  مطمئن باشید که من آخر هفته به تک تک سوالات شما حتما پاسخ خواهم داد .. چی شد خوب فکر کردید ؟..هیچ تا حالا شده بدون اینکه خودتون از ته دل راضی باشین مزاحم کسی شده باشید ..؟  حتما اینجا کلیک کنید





وسعت عروسک

18 08 2009

purang1

دوستم تعريف می کرد  تو فرودگاه کيش منتظر نشسته بودم سروصدای دختر بچه ای که داشت با عروسکش بازی می کرد توجه مرا به خود جلب کرد ..دقت که کردم متوجه شدم که خودش پورنگ شده و برای عروسکش برنامه کودک اجرا می کند و سعی دارد که با عوض کردن صدايش عروسکش را سرگرم کند اسمش را پرسيدم ..گفت : سوگل ولی الان نقش پورنگ رو بازی ميکنم ..!!پرسيدم تو پورنگ رو چقدر دوست داری ؟؟ بلافاصله به عروسکش اشاره کرد و گفت : به اندازه خرسکم …!! خنده ام گرفته بود محو بازيش شدم و فکر می کردم به اندازه خرسک يعنی چقدر؟ راستی بچه ها کی ميدونه بچه ها عروسکهايشان را چقدر دوست دارند ؟


این نوشته 6 یا 7 سال پیش در وبلاگ قدیمی منتشر شده بود .





یکی از هزاران…

15 08 2009
پورنگ

پورنگ

به نام خدا

دوستان خوبم سلام
خیلی سخته آدم بخواد همه رو از خودش راضی نگه داره و درصد دلجویی از تک تک افراد باشه چرا که من هم مثل شما یک انسان هستم با هزاران مشغله و دغدغه ..اما به جرات می تونم بگم که نهایت سعی ام رو دارم تا بتونم موجبات رضایت شما رو فراهم کنم ناگفته نمونه اگر خدا چنین موقعیتی رو برای من فراهم کرده خودش هم به من کمک خواهد کرد که در فراز و نشیبها مقاوم باشم و هم در کنار شما و هم در پناه او باشم .
التماس دعا





یکی از هزاران …

15 08 2009

به نام خدا

دوستان خوبم سلام
خیلی سخته آدم بخواد همه رو از خودش راضی نگه داره و درصد دلجویی از تک تک افراد باشه چرا که من هم مثل شما یک انسان هستم با هزاران مشغله و دغدغه ..اما به جرات می تونم بگم که نهایت سعی ام رو دارم تا بتونم موجبات رضایت شما رو فراهم کنم ناگفته نمونه اگر خدا چنین موقعیتی رو برای من فراهم کرده خودش هم به من کمک خواهد کرد که در فراز و نشیبها مقاوم باشم و هم در کنار شما و هم در پناه او باشم .
التماس دعا





صداقت شیشه ای

13 08 2009

pourang

به نام خدا

دوستان خوبم سلام

حالا که آدم بزرگا به فکر خواسته ها و آمال شون هستن ما  بچه ها چرا از دنیای خودمون فاصله بگیریم ؟ حالا که بزرگترای ما غرق در دنیای خودشون هستن چرا ما دنیای بچگی مون رو فراموش کنیم ؟!

آرزوهای ما  هر چند در نزد بزرگترها کوچک باشد ولی برای ما بچه ها بزرگترین آرزوست مثل داشتن خونه ای پر از صلح و صفا به رنگ دوستی ..اتاقی پر از نقاشی های شاد و  کودکانه و خوشرنگ و با عروسکهایی که تجسم مهربانی و سادگی است  اما همین آرزوی ما  را بزرگترها  جدی نمیگیرند ..بابا..ما نمی خواهیم بزرگ بشیم می خواهیم بچه بمونیم  ..مامانا..باباها..بزرگترها وقتی عکس بچگی هاتون رو با عکسهای الان می بینیم  خنده و شادی و صداقت بچگی تون تا الان زمین تا آسمان فرق کرده ..پس با این وجود اگه به ما بگن بزرگترین آرزوی شما چیه ؟ فقط میگیم  دوست نداریم  هرگز بزرگ بشیم ….

داریوش فرضیایی هم از این قاعده مستثنی نیست  و برای اینکه هرگز از بچگی هایش فاصله نگیرد پورنگ رو با شما آشنا کرد





کودک درون

12 08 2009

4441

به نام خدا

دوستان سلام

ای کاش ما آدمها بعضی مواقع جاهامون رو با هم  عوض می کردیم  اون موقع بهتر می تونستیم  شرایط  زندگی دیگران رو  درک  کنیم   از  اظهار نظرهاتون  لذت بردم از  برخوردهای   محتاطانه برخی  گرفته  تا  مهربانی  برخی  دیگر   حتی  کسانی که  مرا  مورد  انتقاد  خود  قرار داده بودند  به هر حال این انتقاد خود گویا این واقعیت  است  که   آنها هم وقت گذاشته و برنامه مرا دیده بودند  و این  برایم باارزش  است  .اماباز هم  با همان  زبان کودکی  خود می گویم به خدا خیلی چیزیها  که  در رفتار و گفتار من  اتفاق می افتد غیره منتظره و اصلا هم هماهنگ شده نیست و این  رو مرهون کودک درون خود می دانم خیلی دوست دارم  که بدونید به هنگام اجرا  اصلا به دوربین فکر نمی کنم  و راستش رو بخواهید  فکر می کنم  الان  فقط  همه بچه ها  هستند که دارند منو می بینند و به بزرگترا  منو با شادی فراوان نشان میدهند ..باور کنید  بعضی اوقات  دوست دارم  بلند فریاد بزنم   ترو خدا مرا  به عنوان یک کودک نقد کنید  نه به عنوان یک آدم بزرگ  ..که همه چیز را بایستی درست و بی عیب و نقص انجام  بده ..بخدا بعضی وقتا خیلی از چیزهایی که آدم بزرگا  می گویند  من اصلا سر در نمی آورم  البته  شاید بخندید و تو دلتون بگویید ……….البته بهتون حق می دهم که این عبارت رو بکار ببرید اگر می خواهید به خاطر کودک درونم مرا مورد تمسخر قرار دهید اصلا ناراحت نخواهم شد….چه سعادتی  بالاتر از اینکه  بچه ها با صدا و آواز من   بالا و پایین بپرند و شادی کنند ؟..چه چیزی  قشنگتر  از این که من هم  مثل اونا باشم  و از همه مهمتر اینکه  بچه ها منو باور دارند   ای کاش  از منظر  بچه ها  منو می دیدید و باهام حرف می زدید   البته من به همه پدر و مادرها و بزرگترها احترام خاصی قائلم  و برای اینکه  بدونید نمی خواهم به خودم دروغ  بگویم …برخی از  نوشته های شما  کودک درون مرا به گریه می اندازد ….دست همه تون رو می بوسم  در پناه حق





نیمه شعبان مبارک

12 08 2009

601238279212331381232202020689255128175581

سلام به همه کسانی که  لطف می کنند و نوشته های مرا دنبال می کنند  و مرا مورد تفقد خود قرار می دهند .

میلاد با سعادت مهدی  موعود(عج) را به همه شما تبریک می گویم  تا آنجایی که می دانم همه ادیان و مذاهب آمدن کسی که  بتواند  دنیا را  پر از  عدل کند  بشارت داده اند لذا برای  تحقق  چنین روزی  همواره دعا می کنم   .

عیدتون مبارک





من داریوش فرضیایی عموپورنگ هستم

12 08 2009

نقل است كه روزي چارلي چاپلين هنرمند مشهور با خبر شد كه يك سازمان دولتي مسابقه اي را تحت عنوان “تقليد از چارلي چاپلين” گذاشته است و به سه نفر از كساني كه بهترين بازي تقليد از چارلي چاپلين را اجرا كنند جوايز نفيسي خواهد داد. چارلي چاپلين تصميم گرفت بدون آنكه خود را معرفي كند در مسابقه ثبت نام و شركت كند. جالب آنكه موفق نشد … …من داریوش فرضیایی (عموپورنگ) هستم.. به امید خدا موفق خواهم شد ..





پیامکی برای عمو

23 07 2009

sms

به نام خدا
سلام دوستان
همه اونایی که دوست دارند به من اس ام اس بفرستند می تونن همون متن اس ام اس رو در اینجا برایم قرار دهند من هم سعی می کنم در اولین فرصت جواب شون رو همینجا بدهم در ضمن بهتون قول میدم که حتما حتما ماهی یک تا دوساعت اینجا به صورت آنلاین باهاتون در ارتباط باشم و به تمام سوالات شما پاسخ خواهم داد.فقط برای دریافت جواب عجول نباشید من یک نفر بیشتر که نیستم …از هر گونه نظر و پیشنهاد دیگر در این رابطه با روی باز جهت بهتر شدن این وبلاگ استقبال می کنم

یک پیامک جالب

ژاله فرهادروش

به نام خدا
سلام!بهار جانه من …!ما شاید صد بار بیایم عمو هم باید صد بار جواب بده؟!شوخی شوخی الان یه ناراحتی دیگه هم اضافه میکنیما!یکی تو صبوری یکی هم من!
از همه عاجزانه درخواست دارم ادامه ندیم این بحثو چون اصلش یه چیز بود اما همینجور که کامنت ها اضافه میشه داریم بیشتر پرت میشیم از قضیه.ممنون از همه ی آجی ها
بچه ها لطفا پیامک منو دریافت کنید!اینقدر اسممو اینجا دیدم دیگه از اسم خودم بیزار شدم چه برسه به عمو!

پیامک  برگزیده

بهار

سلام عمو داریوش…
میخوام یه چیزی بگم نمیدونم چه طوری بگم!!!عمو احساس میکنم اینجا تو این فضا داره یه اتفاقایی می افته!شما این طوری فکر نمیکند؟

احساس میکنم خیلی ها شما رو جور دیگه ای دوست دارن…انگار همه احساس میکنن شما رو یه جوری دوست دارن که دیگران نه!!!
عمو متوجه منظورم میشید؟ به نظرم وابستگی اصلا خوب نیست،انشاالله که شما خیلی برنامه هاتون ادامه داشته باشه ولی اگه یه روز برنامه نداشته باشید…اگه یه روز این سایت نباشه…عمو واقعا چی میشه؟؟؟
تکلیف این همه علاقه چیه؟ علاقه هایی که قبول کنید بعضی هاشون متفاوته!تکلیف چیه؟ مقصر کیه؟
چرا آدما این طوری شدن؟ من میترسم عمو…از این همه احساس …از این همه عشق میترسم عمو داریوش!!!
انتطار جواب ندارم مثل همیشه…میدونم سرتون شلوغه؛بی کار که نیستید!!!

ژاله فرهادروش

وای خدا!
چقدر دلم گرفت..وقتی این پیامک بهار رو خوندم و تایید شما رو…عمو گاهی حس میکنم اجازه ندارم به عموم بگم دوستت دارم..چون ..چون….چون هنوز تو این دنیام!دنیایی که باید برای حرفات مدرک داشته باشی تا باورت کنن..بدم میاد از دنیا.
(دخترتون)

به این پیامک و جواب آن توجه کنید
زينب(معروف به زي زي )
عمو
ميخواستم بپرسم با اين مطلبي كه نوشتين و از بچه ها خواستين بهتون اس ام اس نزنن، تعداد اس ام اس ها كم شده؟


سلام ممنون از شما آره کمتر شده ولی باز تعدادی از دوستان هنوز با خودشون خلوت نکرده اند و تصمیم کبری را نگرفته اند مثل ….1317###0937

0914###3765

9661###0919

6656###0936

5910###0913

8974###0935

9784###0911

3506###0935

1317###0937

6710###0369

انشاا… که خودمون رو آماده کنیم تا دیگر اشتباهات گذشته رو تکرار نکنیم … برای طرح سوالات هم فقط اینجا کلیک کنید

برای  خواندن پیامکهای قدیمی     لطفا اینجا کلیک کنید





فوق برنامه عمو پورنگ

1 07 2009

به نام خدا

بچه های عزیز سلام.

انشاالله که تابستون خوبی رو شروع کرده باشید.

خواستم اطلاع بدم که ما هم مشغول تدارک شروع برنامه های جدید هستیم.

الان که دارم این مطلب رو واستون می نویسم همکاران من مشغول چیدن دکور و کارهای دیگر استدیو هستند.

در برنامه جدید سعی کردیم قالب نویی رو ارائه بدیم…البته با توکل به خدا و با راهنمایی و کمک شما بچه ها امیدواریم بتونیم کار خوب..قوی و جدیدی انجام بدیم.

.

اما بچه ها من نمی خوام به این فکر کنم که حتما باید برنامه ای تلوزیونی وجود داشته باشه تا برای داشتن ارتباط با شما در ان حاضر باشم.

به نظر من نوشتن خود همین مطالب ساده در گوشه ای از این دنیای مجازی به نوعی  ابراز دلتنگی و ارادت به شمادوستان خوبم است.این طوری قابل قبول تره چون

قرار نیست تا اخر عمر به این صفحه جادویی عادت کنیم….اومدن من بهانه ای برای ایجاد یک دوستی و توفیقی بود که خدا نصیبم کرد تا بتونم در زندگی از بچه ها

سرمشق بگیرم.

لذا با اینکه خیلی خوشحالم که با اومدنم می تونم سهم کوچیکی در شادی شما بچه ها داشته باشم اما نمی خوام واقعیت رو فراموش کنیم که ارتباط باید قلبی و روحی باشه..

خیلی از مجریان بودند که در همین صفحه جادویی حاضر شدند و برای شما برنامه اجرا کردند و شادتون کردند و امروز که نیستند خاطره و یاد و نامشون در ذهنتون همچنان باقیست…

به نظر شما کدومش قشنگ تره؟؟

.

.

با این حال قرار است احتمالا از هفته اینده مجموعه جدید(فوق برنامه عمو پورنگ)به روی انتن برود.

مثل همیشه دعا کنید که خدا تنهامون نذاره

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار





همه ادم ها خوبند…

26 06 2009

به نام خدا

اری همه ادم ها خوبند چرا که خالق انسان خداست و خدا نهایت خوبیهاست پس ما که مخلوق او هستیم چگونه
می توانیم خوبی ها رو انکار کنیم؟؟
بیاییم به بهتر بودن و خوب بودن بیندیشیم و برای رسیدن به این مقصود از بدی ها چشم بپوشیم و انها را فراموش کنیم.
من…شما و هر کس دیگری تا به حال مطمئینا به این موضوع فکر کردیم اما شاید گاهی مواقع اشتباهات و بدی ها بیشتر به نظرمون
بیاد.
اشتباه امر همین جاست.
باید به خدا و فرصتی که در اختیار ما قرار داده فکر کنیم و به دوستان…نزدیکان و اطرافیان خود مثبت نگاه کنیم.
حتی اگر در گذشته اشتباه یا بدی ای در بین ما وجود داشت بذر محبت رو در دل بکاریم و برای همه ادم ها دعا کنیم
که شاید از دعای ان ها ما نیز به ارزو هایمان برسیم.
هیچ کس نمی تواند صد در صد در یک مقطع همه چیز را تجربه کند این زمان و شرایط است که به انسان می اموزد
در امتداد این حوادث با خوبی و مثبت نگری می توان به نتیجه ای درست رسید.
خدایا کمکم کن تا خوب باشم…خوب فکر کنم…خوب ببینم و خوب زندگی کنم…
بچه های خوب!
مواظب خودتان باشید.
تا دست نوشته بعدی خدانگهدار





گاهی “خنده” گاهی “گریه”…

5 06 2009

به نام خدا

سلام بچه ها

تو این چند روزه حسابی فرصت داشتم که به وبلاگ هاتون سر بزنم

چقدر زیبا  و قشنگ بود

اونایی که از قدیم برام وبلاگ درست کرده بودند و مطلب گذاشته بودند کلی خاطرات گذشته رو برام زنده کردند و اونایی هم که جدید کار کردند واقعا گل کاشتند

فقط می تونم بگم دست همتون رو می بوسم که انقدر با محبتید وبا سلیقه و دقت کار می کنید 

ناگفته نمونه که در بازدید از وبلاگ هاتون گاهی حس گریه و گاهی هم خنده بهم دست می داد

خنده به خاطر حس صداقت و کودکانه قشنگی که در شما وجود داره و گریه به خاطر این همه عطوفت و مهربونی ای که نسبت به من دارید  

.

.

راستی!!…گفتم خنده یا گریه!

.

مطمئینا هر یک از ما در زندگی شاهد صحنه هایی بودیم که گاهی باعث خنده و گاهی باعث گریمون شده……..بعضی وقت ها چنان خندمون گرفته که اشک از چشامون سرازیر شده و یا برعکس بعضی از مواقع چنان گریه کردیم که باعث خنده دیگران شدیم!

حتما شنیدین که می گن:» خنده بر هر درد بی درمانی دواست »

اما جای دیگه ای هم گفتن:» کسی که زیاد می خنده و دیگران رو می خندونه خودش هزاران درد داره »

یا مثلا جای دیگه هم می گن:»وقتی بغض تو گلوته گریه کن تا سبک بشی یا غم دلت بریزه بیرون….از اون طرف هم وقتی گریه می کنی می گن:»ای بابا گریه نکن!!…شگون نداره یا اخی گریه اصلا به چشات نمی اد…اب چشمات خشک می شه!!!»

شما بگید بچه ها!

بالاخره کجا بخندیم کجا گریه کنیم؟؟

با اینکه خنده و گریه با هم فرق دارن می تونند وجه اشتراک هم داشته باشند؟؟

پس چطور می شه بعضی از ادم ها در اوج گریه می تونند بخندند یا بالعکس در اوج خنده می تونند گریه کنند.

راستی بچه ها

چرا بعضی ها خندشون گریه داره و گریشون خنده دار؟؟؟

به نظر شما رنگ صداقت در خنده ها و گریه های کودکی بیشتر بود یا الان؟؟

چرا؟

خوشحال می شم در این رابطه نظرتون رو بدونم…

امیدوارم خنده و گریه هر دو عاقلانه در زندگیمون وجود داشته باشند.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

15/3/88

.

.





کوچه…

29 05 2009

به نام خدا

مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده همون کوچه تنگ و باریکی که به وسعت یک شهر و به پاکی یک روستا با دنیایی از قصه ها و اتفاقات شیرین بود.

کوچه ساده ای با دوستان بی ریا و صمیمی  و همسایگانگی از جنس باران و خورشید…کوچه ای با خانه های قدیمی و درختان کهنسال و بالکن های کوچک به همراه نرده های رنگی…

.

.یادش به خیر انتهای کوچه درخت توت همون که وعده گاه بچه ها بود….بازی هفت سنگ و الک دولک..جرزنی و قهر و در نهایت اشتی های کودکانه…

.

اول صبح شنیدن صدای پیرمرد دوچرخه سوار توی کوچه: «ای لحاف دوزیه……..لحاف دوزیه»…..

.

سبزی پاک کردن زن های همسایه جلوی در خونه و پیچیدن بوی تره و ریحون توی کوچه…

.

شادی گرفتن نمره بیست به همراه برگه کارنامه…دویدن توی کوچه و فریادی که  این چنین بلند صدا می کرد:»مامان!!!…مامان!!..بیست گرفتم»..ولذت خوردن یک بستنی

قیفی زیر افتاب تابستون که می توانست بهترین جایزه قبولی باشه…

.

شب ها گرد هم جمع شدن در بالا پشت بوم… خوردن میوه و چایی به همراه نسیم ملایم تابستونی و لذت خوابیدن روی بالش های نسبتا سفت و شمردن ستاره ها در دل تاریکی شب…

.

 گریه های کودکانه برای دوستی که از ان کوچه اسباب کشی می کرد و می رفت و بعد از مدتی نوشتن نامه دلتنگی برای او و انداختنش توی صندوق پست زرد سر کوچه…انتظار شنیدن صدای زنگ در و دیدن پستچی توی کوچه…

.

یادش به خیر فرا رسیدن نوروز و پوشیدن کفش وو لباس نو و شوق گرفتن اسکناس تا نخورده از بزرگترها به همراه جیب های پر از اجیل و تخمه و رفتن به کوچه و نشون دادن کفش و لباس نو بچه ها به همدیگه!! …

.

  صدای ساز و دهل توی حیاط خونه همسایه…عروسی پسر بزرگ اقا رضا!!…صندلی های چیده شده کنار حوض ابی حیاط و امدن هلهله کنان همسایه ها…رفتن سر کوچه به همراه بچه ها برای دیدن ماشین عروس و خوردن یک بشقاب قرمه سبزی شام عروسی…

.

.

اره همین!

.

این ها جزو خاطرات کوچه دوران کودکی من بود.

.

.

چند روز پیش برای مرور خاطراتم به همون محله قدیمی  رفتم از اون کوچه و ادماش دیگه خبری نبود چون جای خونه های قدیمی رو پاساز و ساختمون های چند طبقه گرفته بود

حتی ادماش هم عوض شده بودند…همسایه ها همدیگرو نمی شناختند…توی کوچه به جای بوی ریحون و تره بوی بنزین و گازوئیل به مشام می رسید…

.

.

راستی کوچه خاطرات کودکی من چه شد؟؟؟؟

.

.

8/3/88





فاطمیه

26 05 2009

به نام نامی یار….چشمه نور…دوستدار ال رسول

سلام به همه بچه های خوبم.

فرا رسیدن ایام فاطمیه و شهادت بی بی دو عالم   «حضرت فاطمه(ص)»  را به شما تسلیت عرض می کنم.

این شب ها اگر در هیئت یا مراسم عزداری شرکت می کنید به یاد کسانی که التماس دعا دارند نیز باشید از جمله من حقیر.

تا دست نوشته بعدی خدانگهدار

5/3/88





هشتمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ

23 05 2009

به نام خدا

سلام به همه شما بچه های خوب و مهربونم…

می دونم که این روزها سخت مشغول مطالعه جهت اماده شدن در امتحانات اخر ترم هستید…انشالله همتون قبول بشید تا از این طریق جبران زحمات معلم و پدر و مادرتون رو کرده باشید.

راستی بچه ها دیروز اول خرداد در مراسم هشتمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ دعوت بودم.

مثل همیشه فضا صمیمی و پر از مهربونی بود مخصوصا با حضور وبلاگ نویس های کوچولو که به همراه پدر و مادرهاشون اومده بودند…جاتون خالی!…خیلی خوش گذشت

مجریان برنامه اقای محمودی و خانم ادیبی از گویندگان رادیو جوان بودند و با اجرای قشنگشون به فضای مجلس کلی رونق بخشیدند.

هنوز نیم ساعت از نشستن من نگذشته بود که اعلام کردند:»عمو پورنگ بیاد و جایزه وبلاگ نویس های کوچولو رو اهدا کنه»….خلاصه من هم رفتم بالای سن و بعد از سلام و احوال پرسی مراسم اهدای جوایز به کوچولو ها رو انجام دادیم.

اقای دکتر بوترابی هم چند لحظه می نشست رو صندلی و دوباره بیرون از سالن…دور سالن قدم می زد…بررسی می کرد و بر می گشت…گویا دوست داشت به همه خیر مقدم بگه و احوال پرسی کنه…واقعا چه مرد خوش رو و مهربونیه.

نزدیک به اواخر برنامه بود که هنرمند خوب کشورمون «خانم بهاره رهنما» به جمع مهمانان اضافه شد….چه روحیه شاد و کودکانه ای داشت…وقتی بالای سن رفت کاملا مشخص بود که می خواد انرژي مثبت به مهمونا بده چون خیلی راحت و ساده و در عین حال پرانرژي  هم با مجری ها و هم با مهمونا سلام و احوال پرسی کرد و در نهایت تواضع از دیر اومدنش عذرخواهی کرد…دوربین های عکاسی هم در گوشه و کنار سالن تند و تند فلاش می زدند!

خلاصه مراسم به خوبی و خوشی راس ساعت 7 تموم شد..بیرون سالن در جمع وبلاگ نویسان چند تا عکس یادگاری انداختیم و با همشون خداحافظی کردیم…اونجا بودکه با خودم گفتم:»یکی از فواید و راه های استفاده درست از اینترنت همینه….دوستی و صمیمیت و تبادل نظر با دوستانی که هریک دنیایی از تجربه بودند و امروز که به بهانه هشتمین سالگرد تولد پرشین بلاگ گرد هم جمع شده بودیم محیط خوب و دوستانه ای فراهم شد تا همدیگر رو بهتر بشناسیم»

.

راستی تعدادی از عکس های قدیمی و تعدادی از عکس های مراسم دیروز رو براتون تو سایت گذاشتیم یادتون نره سر بزنید.

تا دست نوشته بعدی:

دست علی یارتون           خدانگهدارتون

2/3/88





روشن دلان…

17 05 2009

به نام خدا

وقتی وارد حیاط مدرسه شدم بچه ها داشتند با هم بازی می کردند.ساختمان مدرسه با اجرهای قرمز رنگ و پنجره های قدیمی به همراه کاج بلند قامت وسط حیاط نشان از قدمت

چند ساله اون داشت.صدای همهمه و شادی و گاهی شیطنت بچه های کلاس حتی توی حیاط هم به گوش می رسید.به محض ورورد به ساختمان مدرسه چهره متبسم مدیر رو می بینم:»عمو پورنگ!!کجایی؟!!این بچه ها ما رو کشتند!»

همراه مدیر به دفتر رفتیم و جاتون خالی یک چایی گرم مهمونم کرد و با همان متانت و فروتنی ادامه داد:»عمو جان!درسته اینجا مدرسه بچه های نابیناست ولی مطمئین باشید شما رو خوب می شناسند و حتی می تونند نشونه های برنامه و رنگ لباساتون رو هم بهتون بگن!»

باور کردنش برام سخت بود چون تا به حال چنین چیزی ندیده بودم تا اینکه وارد سالن اجتماعات مدرسه شدم.همه بچه ها با نظم و ترتیب رو صندلی ها نشسته بودند.برف شادی

بود که از گوشه گوشه سالن رو سر بچه ها می ریخت.

با شنیدن اولین جمله من پشت میکروفن ناگهان جیغ بچه ها بلند شد:

-«عمو شعر در قندون رو بخون!»

-«امیر محمد کجاست؟نیاوردیش؟»

-«چرا دیگه تلوزیون نمی یای؟»

یکی از بچه ها هم می گفت:»اقای صدابردار!صدای عمو رو عوض کن!!!»

صدای خنده بود که سالن رو پر کرده بود…بلافاصله برای اینکه زمان رو از دست ندم ازچند تا بچه ها  دعوت کردم که بیان کنار من..یکیشون که خیلی تپل و بامزه بود و موهای بوری داشت به من گفت:»عمو جون!من هم برنامه هاتون رو نگاه می کنم!»….خم شدم و در اغوشم گرفتمش و به چشماش نگاه کردم…در حالی که دست روی صورتم می کشید گفت:»تازه یک خال هم رو دماغت داری!!!…یک خرس هم داری که بغلش می کنی و شعر الو مامان رو می خونی!!»

برای لحظه ای دچار شک و تردید شدم….»خدایا!…مگه اون نابینا نیست؟چطور ممکنه انقدر دقیق نشونه های برنامه ام رو بده؟»

اون لحظه شادی و غم هر دو مهمون قلبم بودند و اشک شوق چشمانم گواه احساسی بود که تمام وجودم رو احاطه کرده بود.

.خلاصه بعد از ساعاتی کنار بچه ها بودن به خونه

برگشتم و در طول راه با خودم فکر می کردم که خداوند چقدر حکیم و مهربونه.

اگه اونا چشم ندارند به جاش دستانی دارند که با لمس کردن پی به وجوداعماق ادم ها می برند.انسان هایی که سرشار از احساس و عاطفه هستند و با چشم دل دنیا رو می بینند.

                                                                               » خدایا شکرت»

.

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدارتون…

27/2/88





البوم….

12 05 2009

 

به نام خدا…

سلام به بچه های گل و مهربون خودم…

چند تا عکس از گذشته و چند تااز عکس هایی که بهتون قول داده بودم رو براتون تو سایت گذاشتیم….گفتم عکس یاد البوم افتادم….حتما هر کدوم از شما توی خونتون

البومی دارید که می تونه شامل عکس های قدیمیتون یا حتی نقاشی های دوران کودکی شاید هم دست نوشته های گذشتتون باشه….اما هر چی که هست فراموش

نکنیم البوم بخشی از خاطرات شیرین و شاد و یا بالعکس تلخ و اندوهگین هر انسانی تو زندگی می تونه باشه…راستش من هم یک البوم بزرگ پر از صفحات

عکس های قدیمی و جدید دارم که با نگاه کردن بهشون یه بار دیگه خاطرات قدیمی واسم زنده می شه. بعضی هاشون که خیلی خنده دار و شیرینه..مثلا:

1-عکس دسته جمعی با خانواده

2-سیزده به در سال 1358 تو یکی از فضاهای سبز تهران

3-کنار سفره…یک بشقاب گنده پر از غذا که معلومه برای سه نفر ریخته شده ولی من داشتم تنهایی می خوردم! و جالب اینکه یکی از دندون های جلوم هم افتاده بود!

4-عکس کلاس سوم دبستان با حضور معلم….یادش بخیر!

پشت نیمکت ردیف اول….کله کچل….دست روی گردن همکلاسیم و برق شوق در چشمانمان به خاطر انداختن یک عکس یادگاری!

یا مثلا زیر برج میدون ازادی…پیراهن زرد…شلوارک سفید…با خواهر کوچولوم در حالی که اسباب بازی هامونم دستمونه و کله هامونم به هم چسبیده!غرق در

شادی و شور کودکانه!…انگارنه انگار که روزی می خوایم بزرگ  بشیم.

اما وقتی به صفحات بعدی البوم می رسم تصاویری می بینم که لحظاتی من رو به غم و اندوه می بره مثلا عکسی در مراسم ازدواج برادرم که همه در کنار او  شادمانی

ایستاده بودیم…8 ساله بودم…در حالی که پایش را بغل کرده بودم می خندیدم!…گویا می خواستم بگم که برادر داماد منم!!!….دامادی که امروز در میان ما نیست…

یا عکس اقوام و همسایگان قدیمی که روزی در کنارشون زندگی می کردیم اما الان ازشون فقط یک عکس برامون مونده…..یا عکس دوستی که روزی دست رفاقت بر شانه ام

گذاشته بود و امروز فقط زخم خنجرش برایم به یادگار مانده(خداوند پشت و پناهش باشد)

عزیزی می گفت دیدن این عکس ها هر چند وقت یک بار بد نیست چرا که شما رو یاد بخشی از خاطرات زندگی می اندازه که می تونه تجربه ساز باشه

…اری درست می گفت.. اگر زندگی رو تجربه بدونیم پس تجربه در گرو همین برخوردها و اتفاقاتیست که برای هر کس در هر مقطع سنی می تواند خاطره ساز باشد

واگر در این بین به خاطره ها بیندیشیم می تونیم از فراز و نشیب های ان درس زندگی رو بیاموزیم.

.

.

«خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز….چگونه مردن را خود خواهم اموخت»

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

22/2/88





معصومه دختر بابا…

8 05 2009

به نام خدا

اولین باری که دیدمش محل کار پدرش بود که برای جلسه و صرف ناهار دعوت شده بودیم.یادم می یاد که امیرمحمد و تهیه کننده هم با ما بودند…

روز قشنگی بود زمانی که ما وارد دفتر اقای دکتر شدیم همه مرد بودند و دیدن یک دختر نوجوان در کنار دکتر من را متعجب کرد

همون لحظه پدرش(اقای دکتر)گفت:»عمو پورنگ درسته که جلسه ما رسمیه اما من امروز معصومه رو اوردم تا شما رو از نزدیک ببینه…اخه خیلی دوستتون داره»….

بعد از اتمام جلسه زمان صرف ناهار فرا رسیدو در کمال ناباوری صحنه ای دیدم که مرا بهت زده کرد.پدرکه میزبان ما بود غذای خود و دخترش را برداشت و گوشه ای از اتاق کنار دختر نشست و به او غذا داد…هر قاشقی که به دهان دخترک می گذاشت بوسه ای بر پیشانی او می زد و این جمله را تکرار می کرد:»بابا قربان معصومه بره»

صحنه عاطفی و دل انگیزی بود…گفتم:»اقای دکتر!معصومه دیگه بزرگ شده خودش باید غذا بخوره …یا نکنه همین یک دونه بچست که انقدر عزیزه!؟»……..دکتر پاسخ داد:»عمو پورنگ اتفاقا چهار فرزند دیگه هم غیر از معصومه دارم..اما معصومه روخدا به من داده ..نمی دونی چه شب هایی من برای معصومه گریه کردم….»در این بین معصومه دهان گشود وبی مقدمه شعر اردک تک تک

من را خواند..انجا متوجه شدم معصومه با بچه های عادی فرق می کند وگویا از یک معلولیت نسبی ذهنی رنج می برد…

اما قصه به همین جا ختم نشد..پدر گفت:»عمو پورنگ معصومه شش ماهه به دنیا امد پس از مدتی متوجه شدیم سمت راست مغز و بدن او فلج است و به شدت نرمی استخوان داشت…لذامن همه زندگی و عمرم رو صرف درمان و بهبودی او کردم و امروز بعد از گذشت 15 سال نشانه های بهبودی در معصومه من کاملا مشهود است…او می تواند انگلیسی بخواند..راه برود و حتی پای کامپیوتر بنشیند.!»

شنیدن این جملات اشک را در چشمانم جمع کرد…

ان روز وقتی کارمان به اتمام رسید و اقای دکتر برای برگشت  راننده شرکت رو صدا کرد تا مارو برسونه.خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم درمیان راه اقای راننده کلی از صفات برجسته و خوب اقای دکتر برایمان صحبت کرد و وقتی من در مورد دختر دکتر صحبت کردم حقیقت مطلب را این چنین عنوان کرد:»عمو پورنگ..دکتر انسان وارسته ایست..چرا که ان دختر فرزند خوانده او بوده نه دختر واقعی اش!.سالیان قبل مادر این دختر هنگام تولدش از دنیا رفت و پدرش که از دوستان دکتر بود به محض مشاهده نارسایی کودک از پذیرفتن او ممانعت کرد..دکتربا وجودداشتن چهار فرزند سرپرستی کودک شش ماهه را قبول کرد و تا به امروز همچون پدری واقعی به او محبت کرد و دختر هنوز از این واقعیت خبر ندارد.»

.

همراه با حرکت ماشین و گفتارهای راننده به این می اندیشیدم که:»یک انسا ن چقدر می تواند بزرگ و از خود گذشته باشد؟؟»

18/2/88





گل و گلاب

7 05 2009

به نام خدا

سلام به همه دوستان عزیز و بچه های خوب

ماه اردیبهشت در کنار زیبایی های خاصی که داره بهترین زمان برای گلاب و گلاب گیریه و شهرستان هایی مثل نیاسر

و قمصر معروف ترین مکان های گلاب گیری در کشورمون هستند و حتما هم می دونید که پرده خونه خدا رو سالی یک بار با کلاب قمصر شست و شو می دن.

از شما چه پنهون دو سه روز پیش به اتفاق دوستانم سیامک و مهدی رفتم نیاسر کاشان…خیلی خوش گذشت.از همه مهمتر اینکه رفتن ما همزمان شد با جشنواره گل و گلاب نیاسر.

بوی گل محمدی تمام نیاسر رو پر کرده بود و از لحظه ورود هوای پاک و تمیز و رایحه خوشی رو استشمام کردیم…

خیلی از توبوس ها از شهر های مختلف گردشگران رو چه ایرانی و چه خارجی اورده بودند اونجا.

صحنه های بسیار زیبایی رو هم می دیدیم مثلا اینکه در همه خونه ها به روی مهمون ها همیشه بازه و شما می تونید وارد خونه بشید و راحت مراحل گلاب گیری  و نحوه تهیه عرقیات گیاهی رو تماشا کنید.

یک روز چون نزدیک غروب بود تصمیم گرفتیم وارد یکی از این خونه های گلاب گیری  بشیم..جاتون سبز!میزبان پیرمرد و پیرزنی بسیار مهربونی بودند که با دیدن ما گلیمی رو در حیاط پهن کردند و نشستیم.وای بچه ها!!نمی دونید چه چای خوش طعمی

اورده بودند!چای همراه با هل و مقداری گلاب!

هوا سردتر شد …با دوستانم تصمیم گرفتیم یک نیمروی اصیل روستایی همونجا درست کنیم وبخوریم

خلاصه با تخم مرغ و روغن محلی یک نیمروی خیلی خوشمزه درست کردیم!

از اونجا هم رفتیم سراغ ابشار نیاسر..جاتون واقعا خالی خیلی زیبا بود..مخصوصا برای ماها که تو زندگی شهریمون از این

فضاها دوریم استراحت چند روزه و رفتن به این مکان ها می تونه بهترین روحیه و انرزی رو بهمون بده.

ان شب دوستانم تصمیم گرفتند که برگردند و من هم که نمی تونستم از اونجا دل بکنم به دعوت شهردار محترم نیاسر دوروزی اونجا مهمون شدم.

بچه هاا تا دلم خواست رفتم سراغ گلاب و گلاب گیری…دیدن اون همه گل های متنوع و خوشبو من رو به یاد شما گل های مهربونم انداخت که چند وقتیست توفیق زیارتتون رو نداشتم.

نگاه کردن به دشت پراز گل و بوی خوشی که تمام فضا رو عطر اگین کرده بود من رو یاد عظمت خدا می انداخت که هر نقطه

از دنیا رو با یک ویزگی خاص افریده….

در ضمن کنار دیدار از گلاب و گلاب گیری سراغ چند مکان مقدس همچون «ارامگاه اقا علی عباس»در راه کاشان هم رفتم که انشاالله در اینده عکس هایی  که گرفتم رو در سایت قرار خواهیم داد.

بچه های گل و گلاب…خدانگهدار!

17/2/88





معلم شمع فروزان….

2 05 2009

به نام خدا

سلام بچه ها

قبل از هر چیز هفته معلم رو به شما و معلم مهربونتون و همه معلمان

عزیز و زحمت کش کشور  تبریک می گم.

راستش دلم خیلی هوای معلم های دوران تحصیلم رو کرده..مخصوصا

روزهای قشنگ دبستان..معلم های مهربونم از جمله خانم پازوکیان..خانم اکبر

نزاد…خانم مختاری خانم جمیله جاه و خانم کلانتری.

یعنی اون ها کودکی من رو به خاطر میارن؟ و می تونند حدس بزنند که 

عمو پورنگ دانش اموزشون بوده؟

راستش بچه ها من معلم هامو خیلی دوست داشتم همیشه هم

 سعی می کردم سر کلاس کارهای خاصی انجام بدم که متمایز

 از بچه های دیگه باشم.

مثل انشا نوشتنم هدیه دادنم و صحبت کردنم یا حتی لباس پوشیدنم…

یادش به خیرخانم اکبر نزاد معلم کلاس سومم بهم می گفت:»چه قدر شبیه

 هنرپیشه ها

حرف می زنی!..انقدر رویایی نباش بچه»

.

.بچه ها!هر کسی به هر رتبه علمی و هر جایگاهی که می رسه فراموش

 نکنه چه

 کسی روز اول قلم رو به دستش داد..پس اگر این رو یک وظیفه بدونیم

 بدون شک باید

دست معلمان سال اول دبستانمون رو ببوسیم که به ما اعتماد و عشق رو

اموختند و بیایید یک کاری کنیم فقط هفته معلم نباشه که بخوایم از

معلممون قدر دانی کنیم بلکه همیشه و در همه حال با خوب درس خوندن

 سپاسگزار محبت ها و زحماتشان بوده و همیشه همون قدر احترام براششون قائل بشیم که برای والدینمون قائل هستیم چرا که مدرسه خانه دوم و معلم ها هم در مقام

پدر و مادرهای دوم ما قرار دارند

.

به امید فردایی بهتر با شما بچه های اینده ساز

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

 

88/2/12

 

 

 





در اردیبهشت…نقره … شهرزاد…همراه با عمو

27 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام.

لابد از عنوان این دست نوشت کلی تعجب کردید.مطمئینا کلی برداشت های مختلف به ذهنتون خطور می کند و

 شاید هم بعضی هاتون بگید که اردیبهشت و نقره چه ربطی به عمو دارند…راستش بچه ها

نقره نام برنامه ای است که جمعه ها قبل از اذان ظهر به صورت زنده از شبکه اول پخش می شود.

در این برنامه هنرمندان مختلفی را دعوت و در خصوص عملکرد و کارنامه هنری او صحبت می کنند.

از شما چه پنهون در این روزهای قشنگ بهاری از من دعوت شد تا روز «جمعه 11 اردیبهشت «به عنوان «مهمان برنامه نقره»

در خدمت شما دوستان عربر باشم.

از سویی دیگر همزمان با شنیدن این خبر تلفن یکی از دوستان غافلگیرم کرد که :»به به عمو جان مصاحبه ات در مجله

راهنمای پدران و مادران(مجله شهرزاد)چاپ شده!»

خندیدم و گفتم:»پس دیگر تکمیل شد!عمو در اردیبهشت با نقره و شهرزاد  می اید!»

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

7/2/88





«قصه گل»

23 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام.

به اکثر وبلاگ هاتون سر زدم واقعا زیبا و جالب بود.

چه عکس ها چه قالب ها و چه نوشته های ریباتون

وقتی به اونها نگاه می کردم صداقت و معصومیت کودکانتون کاملا برام ملموس بود و خوشحالم که بچه های خوبی مثل شما سعی می کنند از اینترنت برای تبادل نظر و بیان خوبی ها استفاده کنند و

مطالبی در وبلاگ هاشون بنویسند که هم اموزنده و هم جذاب است.

امروز داستان زیبایی از دوستم شنیدم که برای شما هم تعریف می کنم.

                                                                               «قصه گل»

او فقط غنچه کوچکی بود در گلدان قدیمی کنار پنجره اتاق که با گذشت روزها حالا دیگر تبدیل به گل زیبا و خوشرویی

شده بود که با نگاه کردن به ان می توانستی به عظمت خدا پی ببری.رنگ قرمز و برگ های سبزو لطیفش چنان جلوه می نمود

 که پیرمرد هرروز صبح پس از خواب ساعت ها به او خیره می شد…با حرف می زد…برایش اب می اورد

 و گاهی  کود به پایش می ریخت و نیز سایه بانی که هرگاه از اشعه خورشید خسته شد به ان پناه ببرد.

روزهای در پی یکدیگر می گذشت و گل همچنان در گلدان کوچک بر قامت و شاخ و برگ های خود می افزود

 و از این همه خوشبختی به خود می بالید غافل از اینکه شاید همه انها می توانست یک خواب باشد تا اینکه ان روز فرا رسید

 و پیرمرد در قبال اندک بهایی گل را به دیگری فروخت.

وقتی گل دلیل این کاررا از او پرسید پیرمرد گفت:»به خاطر اینکه چیزی بخورم..زنده بمانم

تا بتوانم فردا را ببینم و باز گل پرسید:»پس با تنهایی ات چه می کنی؟..و از فردا چه کسی حرف های دلت را خواهد شنید؟»

پیرمرد لبخندی زد و گفت:»نگران نباش فردا نیز غنچه دیگری همچون تو می پرورانم تا بدین سبب تنهایی ام جبران شود…»

و ان قصه همچنان ادامه دارد.

.

.

اما بچه ها اگر هرچیزی در زندگیتان مثل دوست…والدین..کتاب ها و …مثل گل قصه ما عزیز است..سعی کنید همیشه در کنارش بوده و هیچ وقت از دستش ندید .

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

3/2/88





بعد از یک ماه…

16 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام

امروز 27 فروردینه یعنی ماه پیش در چنین روزی اخرین برنامه ام رو تقدیم حضورتون کردم.

در این مدت خیلی به کامنت هاتون توجه کردم.نکته بارز اون تاکید همه شما بر زنده بودن برنامه های اینده است مطلبی که لازم می دونم امروز براتون بنویسم اینه که:بچه ها برنامه چه زنده و چه تولیدی زمانی قشنگه که در اون نواوری و خلاقیت احساس بشه از طرف دیگه فراموش نکنید کسی که جلوی دوربین برای شما برنامه اجرا می کنه زمانی خودش از اجراش لذت می بره

که احساس کنه با تمام انرزی و تمام انگیزه و شوق برنامه اجرا کرده و همه این موارد برمی گرده به مکان..ایتم ها..دکور..اهنگ و …

چرا که اگر تنوع و نواوری در همه این موارد وجود داشته باشه مجری هم  سعی می کنه اجرای جدید و متفاوتی رو به نمایش بذاره.

لذا مطمئین باشید دغدغه من هم همین است و این هم به خاطر احترام به شما بچه ها و در مجموع بیننده برنامه های تلوزیونیست.ناگفته نمونه شاید برنامه های اینده من بسیار ساده باشه اما مطمئین باشید در همون سادگی هم تنوع و خلاقیت می تونه

وجود داشته باشه.مثال بارز اون برنامه های سال 81 و 82 پورنگ است.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار





ارمغان زیارت…

14 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام

امروز از مشهد برگشتم

نمی گم جاتون خالی چون برای همتون دعا کردم.

واقعا خیلی خوش گذشت

شب اول ساعت 1 بامداد بود که به همراه دوستم در زیر بارون بهاری به زیارت امام رضا(ع)رفتیم.فکر نمی کردم دستم به ضریح برسه اما  از دعای خیر شما بچه ها رسید و یک دل سیر زیارت کردم.

فردای اون روز به همراه دوستم علی به جاهایی رفتیم که قبلا خاطره داشتیم چقدر خوش گذشت و چقدر هم خیابان ها و مکان ها تغییر کرده بود.

در روزهای بعد هم تصمیم گرفتیم به پرورشگاهها و مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست سر بزنیم.اولین جایی که رفتیم مجتمع شهید هاشمی  مشهدبود که در ان از دختربچه ها نگه داری می شد.

وقتی وارد مجتمع شدم بچه ها باورشون نمی شد و برای من خیلی جالب بود که بچه ها با شور و هیجان دورم رو گرفته بودند

 و می گفتند:»چرا بی خبر؟» و من هم می گفتم:»سر زدن یک عمو به شما بچه ها که نیاز به خبر دادن نداره!»

خلاصه بعد از ساعاتی گپ و گفت و گو و خنده با بچه ها خداحافظی کردیم و راهی مرکز دیگری تحت عنوان علی اصغر شدیم البته اونجا از بچه های 3 ساله تا دختران دانشجو نگه داری می شد.اونجا هم مهمان بودیم و کلی با بچه  ها شادی کردیم.البته عکس هم گرفتم که در روزهای اینده تو سایت می گذارم.

راستی در فرودگاه مشهد با خانواده ای اشنا شدم که از نروژ برای زیارت به مشهد امده بودند و بیننده برنامه های شبکه کودک پورنگ بودندو بچه های خانواده  از من قول گرفتند که اسمشون رو اینجا بنویسم..»پردیس پایار و پریناز زمردیان» دوستان خوب و فرزندان دوست داشتنی اون خانواده مهربان بودند.

در نهایت این سفر در کنار زیارت امام رضا شادی بچه های معصوم را نیز برایم به ارمغان داشت.

انشالله قسمت همه شما بشه

اما قول بدید که برای من هم دعا کنید

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار…..

88/1/25





زیارت….

11 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام

باید خوشحال باشیم تو سرزمینی که زندگی می کنیم جاهایی وجود داره که وقتی ادم ها دلشون می گیره و یا اینکه می خوان از تعلقات دنیوی فاصله بگیرن به اونجا میرن خلوت می کنند و عمیق تر  به خودشون فکر می کنند.اره درست حدس زدید.منظورم زیارتگاهاه و اماکن مقدسی است که تو کشورما وجود داره.

لازم دیدم تو ابتدای سال جدید بعد از مسافرتی که به خارج از کشور داشتم چند روزی هم بیام به زیارت امام رضا تا فراموش نکنم

جاهای دیگه اگرچه قشنگ یا پرزرق و برقه اما صفا ومنزلت اماکن متبرکه ما صدها هزار بار بیشتر از اونهاست.

اره بچه ها اینجا در شهر مقدس مشهد نائب الزیاره شما هستم و برای همه شما دعا می کنم.

شهر مشهد برای من خاطرات زیادی را در خود جای داده سعی می کنم در اینجا جدا از جایگاه اجتماعی و شغل و زندگی به خواسته های درونی و نیاز های روحی ام فکر کنم و از امام رضا بخواهم هر چند در زندگی هنری ام موفق بودم اما هرگز مرا دلخوش به موقعیت های و دلبستگی های دنیوی نکند چون همه چی روزی به اتمام می رسد….شهرت..محبوبیت..پول..مقام و عمر…

تنها چیزی که می ماند خاطرات و عملکرد ما انسان ها در مقاطع مختلف زندگیست….

اومدن به زیارت جدا از ارامش فکری و روحی نوعی گوشزد کردن به خودمان است که همه تلاش ها و سختی هایی که

در زندگی متحمل می شویم اگر با توسل و توکل به خدا و ائمه باشد مطمئینا جواب خواهیم گرفت…

لذا در این سفر کوتاه زیارتی از امام رضا ارزوی شفای همه مریض ها و رفع مشکل همه گرفتاران را دارم.

تا دست نوشت بعدی 

.

.

دست علی یارتون خدانگهدارتون





تشکر از مسئولین سفر

6 04 2009

به نام خدا

بچه ها سلام

همون طور که قول داده بودم تعدادی از عکس های سفر را جهت بازدید شما دوستان در سایت قرار دادم البته در فرصت های بعدی عکس های بیشتری خواهم گذاشت.

 اما اجازه بدین تشکر

صمیمانه ای داشته باشم از همه کسانی که در طول این سفر میزبان ما بودند وزحمات فراوانی برای ما کشیدند از جمله اقای دکتر حق بین(سفیر محترم ایران در ایتالیا)-اقای اسماعیلی(رایزن فرهنگی ایران در ایتالیا)-همچنین اقای دکتر شیبانی(سفیر محترم ایران در اتریش) و اقای کیارشی(رایزن فرهنگی ایران در اتریش) و اقای دکتر نیلی(سفیر محترم ایران در کشور چک) به همراه

معاون محترمشان اقای نادری و دوست بسیار خوب و مهمان نوازمان اقای قبادی که از کارمندان زحمتکش سفارت ایران در چک هستند.

البته این تنها کاری بود که من می توانستم در قبال محبت دوستان انجام دهم ولی مطمئین باشید همیشه به یادشان بوده و دعا گویشان هستم.





اولین گزارش سفر…

3 04 2009

به نام خدا

دوستان عزیز سلام

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه…..من هم بعد از چند سال تونستم عید امسال رو به مسافرت برم.

 جدا که مسافرت چقدر می تونه تو روحیه انسان تاثیر مثبت بذاره

بیخود نیست که می گن:»بسیار سفر باید رفت تا پخته شود خامی»

.

.

خدمتتون عرض کنم اولین جایی که من به اتفاق امیر محمد و دوستان رفتیم شهر رم در کشور ایتالیا بود

بعد از اجرای برنامه از اونجا راهی میلان شدیم(قابل توجه علاقه مندان به تیم اینترمیلان!)

بعد از اجرای یک برنامه شاد و توپ رفتیم به شهر وین در کشور اتریش….چقدر زیبا بود و چقدر هم هواش سرد بود.

تا جایی که مجبور شدیم لباس های ضخیم بخریم.اما چیزی که می تونست بیشتر از اون لباس ها گرممون کنه دیدن

ایرانی هایی بود که در جشن برنامه ما حضور داشتند و با تشویق هاشون موجب دلگرمی من و دوستانم می شدند

خلاصه بعد از اجرای برنامه در وین با قطار به کشور چک و شهر زیبای پراگ رفتیم..من که به شخصه از دیدن شهر پراگ

بیشتر از بقیه جاها لذت بردم چون بنا ها و اثار تاریخی زیبایی رو در خودش جا داده و ارامش و هوای دلپذیر تری نسبت

 به جاهای دیگر  داشت.

این هم از سر فصل سفر…تو دست نوشت های بعدی اتفاقات و خاطرات زیبایی رو که برام رخ داد براتون تعریف می کنم.

منتظر دیدن عکس ها هم باشید.

.

در ضمن توی سال جدید سعی کنید با توکل به خدا و پشتکار بیشتر به در س هاتون برسبد و و انشالله که تو کارهاتون موفق خواهید شد.

.

فعلا خدانگهدار

88/1/13





سلامی دوباره….

31 03 2009

به نام خدا

دوستان خوب و بهاری سلام.

از مسافرت برگشتم!

با کلی خاطرات و عکس های قشنگ که انشالله در اینده و سر فرصت براتون تو سایت می ذاریم.

کامنت هاتون رو خوندم و پیام های تبریکتون بهترین عیدی واسه من بود.

مواظب خودتون باشید.

فعلا خدانگهدار





سال نو مبارک….

20 03 2009

img_8569

به نام خداوند بخشنده و مهربان

بچه ها سلام

فرا رسیدن سال نو وفصل رویش طبیعت رو به همه شما دوستان خوب و صمیمی تبریک و شاد باش عرض می کنم…

و در این سال جدید برای همه دوستان وبلاگ نویس و کسانی که من را مورد تفقد قرار دادند ارزوی سلامتی..شادی و موفقیت دارم….

نوروزتان مبارک





یک یادداشت…

18 03 2009

به نام خدا

دوستان سلام.

دیروز وقتی برنامه تموم شد بی اختیار به در و دیوار استدیو و دوربین و دکور نگاه می انداختم و احساس می کردم چقدر به این فضا و مکان عادت کرده بودم.

تبسم وشادی همکارانی که برای خداحافظی به سوی من می امدند..این نوید رو به من می داد که حداقل در طول این 7 سال رابطه خوبی باهاشون برقرار کردم از سوی دیگه با خودم فکر کردم خدا کنه اون کسانی که از طریق لنز دوربین هم در این مدت من رو همراهی می کردند هم خاطره خوبی ازم در ذهنشون داشته باشند اخه در استدیو فقط با سه دوربین صحبت می کردم.حالا می فهمم این دوربین ها من رو تا کجاها بردند جاهایی که شاید هرگز فکرم نیز بهشون نرسه.

خداوند را شاکرم چون من رو تو شرایطی قرار داد که برای بهتر شدن و درست زندگی کردن..بچه ها معلم من باشند چون بچه ها پاک…معصوم و بی الایشند..اقرار می کنم خیلی از چیز های رو که الان یاد گرفتم و خیلی از چیز هایی رو که باید فراموش می کردم به کمک شما بچه ها بوده

.

.

.

شاید باورتون نشه حتی در تنهایی هم احساس می کنم شما با من هستید.بچه ها نکته ای که باید بدونید اینه که ن در ارتباط با کار کودک و اجرای برنامه کودک نه تجربه داشتم و نه قبلا اموزشی در این رابطه دیده بودم بلکه به دنبال زنده شدن دوران شیرین کودکی خودم سعی کردم دوباره همه اون خاطرات رو تکرار کنم برای همین برگشتم به گذشته…..با شما بازی کردم…با شما شعر خوندم و با شما صحبت کردم.

امروز اگر این گونه براتون می نویسم…افتخار می کنم چون شاید اگر اوایل کارم می خواستم حرفی از کار کودک بزنم این قدر ساده و صادق نبودم اما الان چون به عینه کودکی ام را دیدم راحت می تونم بهتون بگم در کنار همه سختی ها بی خوابی ها بی مهری ها و دشواری ها همچنان کودکی ام را حفظ کردم.

.

.

راستی

بعد از اخرین برنامه شبکه کودک پورنگ بهم گفتند که می خوایم یک گزارش کوتاه  ازت ضبط کنیم که به هنگام تحویل سال از شبکه یک پخش بشه….و پرسیدند :»فکر می کنی کجا بریم که خودت راحت باشی؟»

به ذهنم رسید بد نیست پیش بچه های مریض برویم از طرفی دیگر چون دوربین باهام بود با خودم گفتم «نکند دیگران احساس کنند اومدم خودنمایی و به قول معروف به خاطر چهره ام کار های شعاری انجام بدم ولی بعد پیش خودم گفتم :»خدایا تو بهتر از درون من خبر داری اگر دفعات قبل تنها و بدون هیچ همراه و دوربینی می رفتم تو بودی که ناظر بر اعمال من بودی و امروز هم تو می دونی دوربین فقط وسیله است و هدف عیادت و شادی بچه هاست»

خلاصه سرتون رو درد نیارم رفتم «بیمارستان کودکان مفید»

دوربین مستند همه چیز رو ضبط می کرد و من هم فراموش کردم که دوربین همراه من تصاویر رو ضبط می کنه.

نمی خوام همه چیز رو توضیح بدم چون مطمئینا وقتی پخش بشه با نگاه تیز بینتون متوجه حالات درونی من خواهید شد اما چیزی که دوربین به خاطر تموم شدن نوار نتونست ضبط کنه دیدن دختری به نام زهرا که 12 ساله بود و در اتاقی تاریک داشت تلوزیون تماشا می کرد به محض دیدن من با همه ناتوانی و دردی که داشت به مادرش گفت:»مامان!صبح یادته بهت گفتم احساس می کنم امروز عمو پورنگ میاد اینجا؟؟»

شنیدن این جمله من را تکان داد و از نگاه های بهت زده مادر و تایید جمله دخترش که:»دخترم درست گفته عمو پورنگ امروز صبح به محض به هوش اومدن بعد از اتاق عمل همین جمله رو به زبون اورد!!!!»شگفت زده شدم…

خدایا چقدر دل ادم ها به هم نزدیکه!!!

با این حال فکر می کنم زمانی که این گزارش پخش بشه من ایران نباشم.

برام دعا کنید

البته من هم براتون دعا می کنم.

تا دست نوشت بعدی…..خدانگهدار.

 

.





در استانه سال جدید….

17 03 2009

به نام خدا

خدایا حالا که قراره یک بهار دیگر را در البوم زندگیمان تجربه کنیم دوست دارم مثل همه ادم ها با هات درد و دل کنم…

خدا جون قبل از هر چیز ازت می خوام توی سال جدید همه بیماران رو شفا بدی تا برگردند کنار خانوادشون…خدای مهربون تو انسان رو فطرتا پاک افریدی پس کمک کن بیشتر به خوبی های افراد فکر کنیم و دعا کنیم هر چی بدیه ازمون دور بشه….

خدا جون همه ما در معرض خطا و لغزش هستیم ازت می خوام توی سال جدید ب ما کمک کنی تا از زشتی ها و پلیدی ها در امان باشیم و ما ر و هرگز به حال

خودمون نگذاری….

خدای مهربون به ما قلبی پر از عاطفه و مهربونی بده تا همه ادم ها رو دوست داشته باشیم…به ما چشمی بده که فقط پاکی و زیبایی و خوبی دیگران رو جست و جو کنه و بر عیب هایشان بسته باشه.

خدا جون تو بخشنده و رحیمی پس به ما که مخلوقت هستیم کمک کن در سال جدید بخشندگی و گذشتمون در زندگی بیشتر از قبل باشه.

خدای مهربون همه اطرافیان..دوستان..خانوادمون رو در پناه خودت حفظ کن و در سال جدید شادی و سلامتی رو ازشون دور نکن….

در پایان:

خدای مهربون به ما قدرتی بده که به هنگام سختی ها استوار و در برخورد با بدی ها با گذشت و در مقابل خوبی ها قدر دان باشیم….خدای مهربون دوستت دارم…..

سه شنبه

27/12/87





چند نکته….

12 03 2009

به نام خدا
بچه ها سلام.
نظراتتون رو خوندم..ضمن تشکر از شما لازم دونستم این دست نوشته رو بنویسم.
سال 77 زمانی که برای اولین بار جلوی دوربین تلوزیون امدم هرگز فکر نمی کردم تا اینجا ادامه پیدا کند چون مثل خیلی از ادم ها که عاشق اجرا بودند من هم دوست داشتم در برنامه ای حضور پیدا کنم.به همین دلیل هم توان و قابلیت هامو به کار گرفتم تا ثابت کنم می توانم در این کار موفق باشم.اما حالا با گذشت سال ها احساس می کنم تنها من نیستم که تصمیم می گیرم بلکه تقدیر و سرنوشت نیز تاثیر بسزایی در زندگی دارد چرا که امروز دیگه فقط به فکر اجرا در تلوزیون و بودن روی انتن نیستم.چرا که با تجربه در این چند سال متوجه شدم انسان برای تکامل نیاز به پیشرفت و تحول دارد.
امروز ما زاییده افکار و ورویاهای دیروز ماست پس بیایید از همین الان افکار بهترو بزرگ تری در ذهنمان داشته باشیم تا در سایه توکل به خدا و همت و تلاش خودمان در اینده به ان ها برسیم
.
.
دوستان خوبم نگرانی شما به نوعی من رو شرمنده و متاثر می کند ولی مطمئین باشید در فضای فعلی که همه برنامه ها بدون شک شباهت های زیادی به یک دیگر پیدا کرده اند ادامه این روند برای خود من غیر منطقیست چرا که ما همیشه به نو شدن و تازگی فکر می کنیم وبا این هدف مخاطبین ما نیز سلیقه و گرایششان قطعا تغییر خواهد کرد و بدین دلیل به جای دیدن برنامه های روزمره برنامه هایی که می تواند اگاهی و سطح بینش شما را افزایش دهد انتخاب می کنید.
.
امیدوارم که مانیز در این راستا به اهدافمان برسیم. هر چند هر کاری دشواری ها و نقایص خاص خودش را خواهد داشت اما چون هدفمان متعالیست ان اشکالات به مرور برطرف خواهند شد.
یادتان باشد که زندگی ازمون و خطاست و در سایه این تجربیات است که انسان به تکامل می رسد.
.
.
تا دست نوشت بعدی…..دست علی یارتون خدانگهدارتون





فصل بهار…

5 03 2009

به نام خدا

شادتر از همیشه می گم سلام.

می دونم سخت مشغول خونه تکونی و نظافت هستید برای همین یک خسته نباشید جانانه بگم به بچه هایی که بدون غرولند به مامان و باباشون کمک می کنند.

این جوری که بوش میاد بهار داره از راه می رسه به غیر از بوش صدای پاهاش هم داره میادو اگه خدا بخواد قراره یک فصل تازه دیگری رو در زندگی تجربه کنیم…..

خدا کنه بهار امسال به جای 3 ماه 12 ماه طول بکشه چون این طوری سر تا سر سال بعدمون بهاریه…!

اااااااااااا راستی تا یادم نرفته تولد بچه هایی که تو ماه اسفند به دنیا اومدند رو بهشون تبریک می گم.

تا دست نوشته بعدی

.

.

دست علی یارتون خدا نگهدارتون

 

 

عمو پورنگ….15/12/87





مسافرت چند روزه….

3 03 2009

به نام خدا
دوستان سلام.
جدا که سفر چقدر در روحیه انسان تاثیر می ذاره مخصوصا وقتی کار زیاد باشه…..اون زمان می طلبه که ادم چند روزی برای تجدید قوا و استراحت از محیط کاری فاصله بگیره.
جاتون خالی…این چند روز کلی لذت بردم از تفریح و گردش در شهر ها و جاهای دیدنی.
با این که پنج روز بیشتر نبود ولی با مادرم به چند شهر ایران سفر کردیم و کلی هم خاطرات زیبا و جالب و شادی بخش برام ثبت شد.
.
.
.
تا چهارشنبه 14 اسفند
.
.
روز از نو..روزی از نو





یک دست نوشت تصادفی و کوتاه….

25 02 2009

به نام خدا
بچه ها سلام…
نوشته های شما به حدی لطیف و زیباست که نه تنها من بلکه هر انسانی رو می تونه تحت تاثیر قرار بده.
در یکی از این کامنت ها چه زیبا اشاره شده…
                                                                    » غم و شادی موندگار نیست….»
بدونید بیشترین هدف من شاد کردن شماست…البته غم و شادی برای هرکس یک تعریف داره …به قول دوستمون چه با پورنگ و چه بی پورنگ روزها می گذره….
برای من مهم اینه که سعی کردم شادی های شما رو خلق کنم.
البته ناگفته نماند قرار نیست انسان همیشه در یک جا بماند…برای پیشرفت نیاز به تحول و تکاپو هم هست.حتی اگر زمان ببرد.
راستی تا یادم تشکر کنم از پسرهای گلی همچون محمد هادی و امید زمانی و محمد حسین محمود زاده که کامنت گذاشتند و اظهار لطف کردند..پسر های گلم مطمئین باشید به فکرتون هستم و براتون ارزوی سلامتی دارم…
.
.
در این شب ها برای ما هم دعا کنید…..
عمو پورنگ
چهارشنبه…7/12/87





5/12/87

24 02 2009

به نام خدا

مدت ها بود که می خواستم از بچه های خوب و با معرفت اینترنت تشکر و قدر دانی کنم.

همه کسانی که با نهایت دقت و دلسوزی به نوعی برای شما تلاش می کنند…مثلا همین اقای بوترابی…انسان وارسته و دریا دلی که همیشه با حرف های خوب و اموزندش بهم دلگرمی می ده….البته درسته من با ایشون کم صحبت کردم ولی همون چند مرتبه باور کنید به اندازه چند ماه به من تجربه داد…

راستی بچه ها تشکر می کنم از همه دوستانی که مطالب خودشون رو با دقت زیاد و شفاف برام می نویسند به خدا شرمنده همه شما هستم.شاید نتونم    به تک تک شما خوبان سر بزنم ولی بدونید از خدای مهربون همیشه براتون ارزوی سلامتی و تندرستی دارم…

در ضمن خیلی از دوستان گله مند هستند که چرا دیر به دیر مطلب می نویسیم..باور کنید سرمون شلوغه ولی با این حال از همه شما عذر خواهی می کنم.تا یادم نرفته یک خسته نباشید بگم به همکار و خواهر خوبم سرکار خانم جوکار که واقعا در این مدت دلسوزانه و با تعمد پیگیر کارهای سایت بود و همچنین بچه های خوب و همکاران عزیز پرشین بلاگ…

از همه شما سپاسگزارم و مطمئین باشید انقدر خوب و بزرگوارید که من تا اخر عمر شرمنده تک تک شما خواهم بود.

عمو پورنگ 5/12/87





سلام بچه ها….

28 01 2009

بچه ها سلام.
حالتون خوبه؟
باید بگم اگه خدا بخواد از شنبه 12/11/87 به مدت 10 روز به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب برنامه ای متنوع برای شما دوستان خوب خواهیم داشت.
ناگفته نماند که باید خدا قوت بگم به همه همکارای خوبم که انصافا تمام وقتشون را صرف تولید و اجرای این برنامه کرده اند…
نویسندگان:امیر سهیلی و داریوش فرضیائی
مدیر تولید:جمال حاتمی
تهیه کننده:مسلم اقا جانزاده
دستیار تهیه:سر کار خانم جوکار
بازیگران:داریوش فرضائی-امیر سهیلی-امیر محمد متقیان-مهدی صارمی
کارگردان بخش های تولیدی:احمد علیپور
و تشکر از بازیگران میهمان عمو باربد یا مهدی صارمی……عمو پورنگ 9/11/87





خاطرات کودکی…

15 01 2009





نمره بیست

12 01 2009





محرم و دعا برای بیماران

29 12 2008

به نام خدا

بچه های عزیز سلام….

فرا رسیدن ماه محرم و ایام سوگواری شهادت امام حسین(ع)را به همه شما دوستان خوبم تسلیت عرض می کنم…

یادش بخیر وقتی بچه بودیم با دوستانم به مسجد محله می رفتیم.چای و

 قند بین عزاداران پخش می کردیم و اخر شب به همراه صف های زنجیر زنی به کوچه ها و محله های دیگر می رفتیم…در این بین دیدن چهره مادران و پدرانی که با چشم های خیس صف های زنجیر زنی رو همراهی می کردند  یا بستن پارچه های سبز رنگ به علم امام حسین توسط کسانی که نذر به گردن داشتند همه ان ایام را برایم خاطره انگیز نمود.

بچه ها!

شما که قلبتون پاک وبی ریاست فراموش نکنید تو این شب ها برای شفای همه بیماران دعا کنید به درستی که سلامتی بهترین نعمت خداست.

پیروز و سلامت باشید.





اولین دست نوشته عمو پورنگ…..

13 12 2008

بچه ها سلام.

از قاب کوچکی به نام تلوزیون روزهای زوج میهمان خانه های گرم شما هستم.

به امید اینکه لحظات شاد و خوبی براتون فراهم کنیم….

اما بدون شک در این بین کاستی و اشتباهاتی نیز وجود داره که با دقت و هوشیاری شما بچه های خوب حتما می تونه برطرف بشه….بشرط اینکه هرگز ما رو تنها نذارید…..دوستدار شما عمو پورنگ……….23/9/87





تشکر از شما دوستان عزیز

15 09 2008

دوستان عزيز سلام

از همه شما دوستان خوب كه با ابراز محبت پيام تبريك روز تولد من را ياداوري كرديد بسيار متشكرم. مخصوصاً شما بچه هاي گلي كه تو وبلاگ هايتان جشن تولد برگزار كرده ايد، نميدونم با چه زبوني از شما تشكر كنم ولي همين قدر بگم تك تك دستهاي گرم و مهربانتان را ميبوسم و ميفشارم.

به اميدجشن تولد 120 سالگي همه شما.





پاسخ به سوالات شما

20 08 2008

به نام خدا

با سلام به دوستان

هدف از ایجاد این صفحه  پاسخگویی به سوالات تک تک شما دوستان و بچه های سراسر ایران و جهان می باشد از طرفی  کامنت گذاری شما در پست های مختلف  ضمن  تداخل با سایر نوشته ها  که باعث بی نظمی در وبلاگ  و  تولید اشکال در پاسخگویی به آنها می کند پس لطفا با توجه به موضوع نوشته ها  کامنت بگذارید  همچنین    از سوالات تکراری پرهیز کنید جواب ها به نحوی خواهد بود که بقیه دوستان هم بتوانند ببینند  خواهشمند است قبل از طرح سوال در بین  جواب هایی که داده شده به دقت نگاه کنید  شاید سوال شما رو قبلا جواب داده باشم  انتظار هم نداشته باشید سریعا به جواب برسید  کامنت ها تایید خواهند شد  و در ماه  یک  بار  پاسخ داده خواهد شد  از نقطه نظرات و انتقادات و پیشنهادات شما  استقبال می کنم البته برای  سبکتر شدن  در این زمینه  دوستان  لطف کنند  اگر جواب سوالات برخی از دوستان را می دانند  که از طریق خواندن مصاحبه های من در مجلات و روزنامه ها  به  آنها رسیده اند  در همین پست به دوستانشون بگویند که من نیز نظارت دارم و در صورت  صحت و درستی آنان  را تایید می کنم که بقیه هم ببیند  تو این  پرسش و پاسخ  حضور فعال داشته باشید








طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید