چشمان کاملا بسته

13 09 2009

دوست داشتم پورنگ نبودم  و چشمانم رو می بستم و بعد داخل مجتمع نابينايان  می شدم  گر چه اين کار به ظاهر  کمی سبک به نظر برسد …ولی اين احساس نزديکی با  بچه های نابينا  قشنگتر از اين حرفهاست …تمامی بچه ها با خوشحالی و شادمانی  گويی اينکه منو با کوچکترين جزئياتم  می بينند  طوری ابراز علاقه می کردند  که باورم  شده بود در معرض ديد اونا هستم  ..برای دقايقی  ديگر واقعا خودم  نبودم  سعی می کردم  چشمانم را که  مرطوب شده بود  ببندم و حرف بزنم  و بعد قيافه  تک تک آنها رو  مجسم کنم  ..آنها يک صدا  منو به نام صدا می زدند  و همه می گفتند که : عمو پورنگ  ما برنامه تو رو  هر روز می بينيم  ..چه اعتماد به نفسی ..!!!   اينها چطور  برنامه مرا می بينند ؟؟؟!!!! …طی بازديد از تک تک کلاسهای  با همه بچه های   مجتمع   از نزديک دست داده و احوالپرسی کردم  واقعا که ما در يک دنيای ديگری سير می کنيم   و از خيلی چيزهايی که خداوند به ما عطا فرموده غافليم  واقعا که .. …؟؟؟!!!!

کم کم داشتم از  اعتماد به نفس آنها  از خود بی خود می شدم  آنقدر  که دوست داشتم  اگه پورنگ نبودم  چشمانم را می بستم  و بعد از مجتمع نابينايان  خارج می شدم ………

با تشکر از  مادر يک روشندل که دريچه ای نو به رويم گشود.

… و دوست هميشگی ام  که همه چيزها و کارهايم را از او دارم

Advertisements




وسعت عروسک

18 08 2009

purang1

دوستم تعريف می کرد  تو فرودگاه کيش منتظر نشسته بودم سروصدای دختر بچه ای که داشت با عروسکش بازی می کرد توجه مرا به خود جلب کرد ..دقت که کردم متوجه شدم که خودش پورنگ شده و برای عروسکش برنامه کودک اجرا می کند و سعی دارد که با عوض کردن صدايش عروسکش را سرگرم کند اسمش را پرسيدم ..گفت : سوگل ولی الان نقش پورنگ رو بازی ميکنم ..!!پرسيدم تو پورنگ رو چقدر دوست داری ؟؟ بلافاصله به عروسکش اشاره کرد و گفت : به اندازه خرسکم …!! خنده ام گرفته بود محو بازيش شدم و فکر می کردم به اندازه خرسک يعنی چقدر؟ راستی بچه ها کی ميدونه بچه ها عروسکهايشان را چقدر دوست دارند ؟


این نوشته 6 یا 7 سال پیش در وبلاگ قدیمی منتشر شده بود .