وسعت عروسک

18 08 2009

purang1

دوستم تعريف می کرد  تو فرودگاه کيش منتظر نشسته بودم سروصدای دختر بچه ای که داشت با عروسکش بازی می کرد توجه مرا به خود جلب کرد ..دقت که کردم متوجه شدم که خودش پورنگ شده و برای عروسکش برنامه کودک اجرا می کند و سعی دارد که با عوض کردن صدايش عروسکش را سرگرم کند اسمش را پرسيدم ..گفت : سوگل ولی الان نقش پورنگ رو بازی ميکنم ..!!پرسيدم تو پورنگ رو چقدر دوست داری ؟؟ بلافاصله به عروسکش اشاره کرد و گفت : به اندازه خرسکم …!! خنده ام گرفته بود محو بازيش شدم و فکر می کردم به اندازه خرسک يعنی چقدر؟ راستی بچه ها کی ميدونه بچه ها عروسکهايشان را چقدر دوست دارند ؟


این نوشته 6 یا 7 سال پیش در وبلاگ قدیمی منتشر شده بود .

Advertisements

کارها

Information

74 responses

18 08 2009
رامینا سادات حسینی

نویسنده: عمو پورنگدوشنبه 26 مرداد1388 ساعت: 16:47سلام ممنون از شما که اینقدر زحمت کشیده اید برای نوشتن این مطلب

——————————————————————————–
مائده

به نام خدا …
سلام عموی مهربونم ….
الان که دارم براتون مینویسم قیافم دیدنی هست … دارم سعی میکنم باور کنم این همه خوشبختی یکدفعه به وبلاگ کم مخاطب من هدیه شده است …..
باورش سخته …
همان طور که باور راه اندازی انقدر پر کار وبلاگ دست نوشت سخت بود ….
اما این که موضوع برنامه ی بعد را گفتید من را از این ناباوری خارج کرد …
تا فکر نکنم که محال هست داریوش فرضیایی با آن همه شهرتش وقتش را اینجا میان ما صرف کند ….
اما هنوز باورم نمی شود که اینجایید … عموی من اینجاست !!!!
بالاخره صدای مرا شنید … بالاخره من توانستم به او بگویم که بیشتر از دنیا دوستش دارم …. چی شده ؟؟؟
جای ما نیستید عمو که بفهمید چه حالی داریم … ما که دقیقه به دقیقه آپ میکردیم مدتیست از نوشتن میترسیم …
چه بنویسیم که پشیمان نشوید از محبتی که دارید به ما می کنید …
که ذره ای از این همه مهربانی جبران شود ….
هنوز هم باورم نمی شود … به وبلاگم آمده اید و برای من نوشتید ….
کاش اگه واقعا اومدید تو دستنوشت بهم بگین !!!!
راستی عمو من نمیدونستم که شما گفتین هیچ وقت از کسی خواهش نکنیم به وبلاگمان بیاید … وگرنه جسارت نمیکردم !
دستان مهربانتان را میبوسم …
مواظب خودتون و مهربونیاتون باشید ….
یا حق


سلام بله من وبلاگ تون رو دیدم و از خواندن برخی از مطالب هم لذت بردم من بعد هم تمام این وبلاگ های دوستان را هم سر خواهم زد لابد میگید کار سختیه اما دوستم داره یه کارایی می کنه که من در کمترین وقت ممکن از عهده این کار بربیام روش اونو هم براتون توضیح خواهم داد در ضمن سعی کنید اگه به خاطر من به اینترنت میایید وقتتون رو فقط اینجا توی این وبلاگ صرف کنید ممنون موفق باشید

18 08 2009
رامینا سادات حسینی

سلام عمو جون
یه دنیاممنون از لطفتون…….نمیدونین مائده چقدر خوشحال شد!!!!!!!!!!!!
عموجون خیلییییییی مهربونین….
دوستتون داریم خیلی زیاد ازاینجاتابه آسمون

18 08 2009
رامینا سادات حسینی

خاطره ی قشنگی بود….
وقتی بچه بودم….یک عروسک داشتم که جونم بهش بسته بود…..بندرترکمن زندگی میکردیم!وآخرهفته من مامانم و داداشم که بغلی بود میومدیم گرگان….منم4سال بیشترنداشتم…….
مامان میگن یکبار سوار قطار بودیم…. بین راه خوابیده بودم و وقتیکه به گرگان رسیدیم هرکارکردن نتونستن بیدارم کنن….مامانم هم تنها بودن نمیتونستن2تابچه رو بغل کنن!!!اگه دیر میشد هم قطار حرکن میکرد ومجبور بودیم ایستگاه دیگه توی شهردیگه پیاده بشیم….خیلی دیرشده بودهرلحظه ممکن بودقطار حرکت کنه….که مامانم چشمشون به عروسک توی بغلم افتاد که بااینکه خواب بودم محکم توی بغلم بوده ….
مامانم بلند گفتن: (رامینا پاشو قطار رفت عروسکت جاموند)
مامانم میگن: نفهمیدی باشنیدن این حرفم چه جوری از جاپاشی و عروسکت و تو دستات بگیری و بدویی به سمت در قطار !!!!!!!!!!!!!!!

بچه ها عروسکهاشون و به اندازه وسعت دریاهاواقیانوسها.و.اسمون پرستاره که تمومی نداره دوست دارن….وارزشمندترین چیز براشون عروسکهاشونه!

عموجونم دوستتون دارم اندازه عروسکهای دوران بچگیم که وسعت دوست داشتنش بیشتر از دریا ها و اقیانوسهاست……

*دست علی یارتون خدانگهدارتون*


سلام ممنون از شما من بندرترکمن هم آمده ام جزیره آشوراده از اونجا هم براتون خواهم نوشت من هم از شما تشکر می کنم سعی کنید اگه به خاطر من به اینترنت میایید وقتتون رو فقط اینجا توی این وبلاگ صرف کنید ممنون موفق باشید

18 08 2009
??

سلام
زمان چقدر زود مي گذره
هيچ كس نمي تونه حدس بزنه كه بچه ها چقدر عروسك هاشون رو دوست دارند
زمان چقدر زود مي گذره


سلام می تونم یکی از اون نوشته هایی که گفتید تایید نشود در پست اصلی وبلاگ استفاده کنم ؟ موفق باشید

18 08 2009
حدیثه حقیقت خواه

به نام خدا
سلام……………………….عمو جان.
یه مشکلی دارم در حالت عادی نمیتونم اینجا نظر بذارم از یه راهه دیگه اومدم تو…
من از اونام که میگن اگه از در نذاری بیام تو از پنجره میام!!!!!!
حالا من نظرمو میگم…من که بچه نیستم ولی با این حال میمیرم برا عروسکام…
البته این عروسکا ماله زمانه حاله چون در بچه گی کاملا بچه یی بودم که نه عروسک دوست داشتم نه کارتون!
فکر میکنم چون بچه ها احساس میکنن عروسکشون همدمشونه خیلی دوسشون دارن حتی حاظر نیستن اونو از خودشون جدا کنن!(به نظر من بعضی بچه های الان خیلی آدم بزرگن چــــــــــــــرا؟)
راستی عمو جان(میگم یه چیزی رو اون بالا جا گذاشتما عمو جانه…)یه سری عکس قشنگ هم از برنامه ی قبل از عیدتون هم از برنامه ی الانتون گذاشتم تو آلبوم پردیسم خودم خیلی دوسشون دارم بخصوص بعضیاشو،بدون تعارف میگم یه موقع هایی تو عکساتون مثل فرشته ها میشید به نوعی ناخواسته آرامش دهنده هستید.
بازم اگه از دستم دلخورید معذرت میخوام…


سلام ممنون از شما من هم از شما تشکر می کنم و اصلا هم از شما دلخور نیستم سعی کنید اگه به خاطر من به اینترنت میایید وقتتون رو فقط اینجا توی این وبلاگ صرف کنید ممنون موفق باشید

18 08 2009
رامینا سادات حسینی

سلام مجدد…
عموجون رفتم پست قبلی دیدم ژاله جون برگشته!!!!!!!!
نفهمیدم چه جوری گوشی تلفن و برداشتم وزنگ زدم بهش!!!!!!
دلم براش یه ذره شده بود…………!!
فقط هم من حرف زدم……چون از ساعت5/5نمیتونم صحبت کنم واسه دندونم.(دندون عقلمو میخوام جراحی کنم)یکیشو پارسال جراحی کرده بودم اون یکی مونده بود واسه بعداز درسهام!الانم از صبح دارم صحبت میکنم تا جبران غروب به بعدم بشه!!!!
شانس آوردم……نوبتم واسه شنبه بعدبود!!!!!دکترمیخواستن دیروزبرن مسافرت…اگه شنبه بود برنامه تونو نمیتونستم ببینم!!!!اما مسافرتشون کنسل شد! گفتن امروز بیا!
دفعه قبل که درد نداشت…..منم اصلا گریه نکردم.فقط یه کوچولو توی کلینیک پرستار نزدیک بود بندازنم بیرون……!!خنده داربود…یه کوچولو از امپول میترسم…اما وقتی دهنم بی حس شد….میترسیدم موقع جراحی درد بگیره…دکترمیگفتن درد و احساس میکنی؟منم دهنم بی حس بود الکی میگفتم بلههههه تا بی حس تر بشه!!!
وای دیشب همش خواب ترسناک دیدم…..!خواب امروز غروب رو!!!!!!!!!!!!!داشتم دندونمو جراحی میکردم و آمپول!!!! دیشب خواب دیدم اونقدر گریه کردم و اذیت کردم زنگ زدن110که این دختره مارو دیوونه کرده!!!!!
بااین خوابی که دیدم مطمئنم امروز دردم میاد….وایییی خدانکنه!!!!
عموبرام دعاکنین!


سلام من هم از خداوند متعال می خواهم که هر چه خوبی و خیر در دنیاست نصیبتون کند انشاالله موفق باشید

18 08 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای بزرگ
سلام عموجونممممممممممممممم
عموعمو آرههههههه این مطلبو قبلا دیدم…خودتونم چند بار توی برنامه های مختلف گفتین..دوسش دارم..
عمو منم یکی از عروسکامو خیلی دوس دارم…خیلی..
عمو جون میرم متن آپمو آماده کنم خیلیییییییی خاطره دارم…
(دخترتون)

18 08 2009
تينا رادفرنژاد

به نام خدا ي مهربون دوست داشتني*
سلام به بهترين عموي دنيا:
عمو جونم ممنون كه زود به زود برامون مينويسيد .
اخ عمو جونم از عروسك گفتين ، خيلي دلم ميخواد در اين مورد حرفي بزنم اما الان مامانم داره صدام ميكنه كه
بريم بيرون بعد از اينكه از بيرون امدم حتما ميام و حرف ميزنم با عمو جونم .
بخشيد ها 😀
عمو جونم خيلي دوست دارم .
.
.
پس تا بعد .
.
.
(برادرزاده شما تينا )

18 08 2009
فروغ

سلااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممم
عموجونممممممممممممممممم…
خوبین؟
عمو من عوسکامو خییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییی دوستشون دارم…
اصلا عمو من عین مامانشون میمونم…میدونم کی ذوق میکنن که غمگین میشن…
وقتی آهنگای شمارو براشون میذارم اینقدر ذوق میکنن که نگو…
خیلی دوستشون دارم همشونو…

18 08 2009
فروغ

واااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییی عمویی اصلا باورم نمیشه از فردا میتونم با خیال راحت برنامتون رو بینم….
خییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییخوشحالم…دارم لحظه شماری میکنم که کی فردا میشههههههههههههههه…
دوستون خیلی زیاد….از اینجا تا به آسمون
فرشته ی رو زمین…..همیشه عموی من بمون
فعلا

18 08 2009
آغاز پایان

بچه ها عروسكاشونو اندازه ي دل پاكشون دوستدارن
بچه ها عرو سكا شونو بيشتر از همه دوست دارن چون هميشه با اونها هستن و عروسك ها هم به بچه ها دروغ نميگن
عروسكا مثل آدم بزگ ها نيستن اگه نتونن. ميگن نميتونيم قول دروغي نميدن تاآخره آخرش هم به حرفات گوش ميكنن بدون اينكه خسته بشن اما بزرگ ترا يا داد ميزنن بسه گوشم كر شد يا خوابشون ميگيره اون وقته كه ما هم ……..
عمو خدا كنه ويندوزشون آپديت شه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


سلام ممنون از اظهار نظرتون برای سوالات هم کلیک کن


18 08 2009
sahar

به نام خدا
دريا دل آشناي من ! سلام
من كوچكتر از اونم كه نظر بدم و بزرگتر از اونم كه دنياي بچه ها رو به اندازه خودشون درك كنم. اما هميشه باورم بر اين بود هر كسي دنيايي داره….دنياي هر كسي هم اندازه خودشه.
بعضيها ، دنياشون اونقدر كوچيكه كه خيلي زود به ته مي رسند. بعضيها هم دنيا شون اونقدر بزرگه كه هيچ وقت به انتهايش نمي رسند. دنياي بچه ها جزء اون دنياهاي بزرگه با تعريف هايي متفاوت از دنياي بزرگترها…… 3 تا دونه توي دنياي اونها يعني همه چيز. چون احتمالا اين آخرين نقطه ايست كه توي شمردن بلدند ، يعني انتها……
هميشه باورم بر اينه كه آدمي كه خودش رو دوست نداره نميتونه كس ديگه اي رو دوست داشته باشه.
چون دوست داشتن خود يعني دوست داشتن خدا و دوست داشتن ديگران يعني دوست داشتن بنده هاي خدا……
اين دوتا لازم و ملزوم همديگرند…. كسيكه خودش رو دوست نداره…. خدا رو دوست نداره…. و كسيكه ديگران رو دوست نداره در دوست داشتن خودش خدا رو فراموش كرده.
بچه ها خودشون رو خيلي دوست دارند….. به اندازه تمام وجودشون به اندازه نفسهايي كه مي كشند.
عروسكهاشون رو به اندازه خودشون دوست دارند چون با اونها همزاد پنداري مي كنند. بچه ها تمام تجربياتشون رو با عروسكهاشون تقسيم مي كنند…
براتون بهترينها را آرزو مي كنم….
آرزومند آرزوهايتان : سحر – گيلان

18 08 2009
رامینا سادات حسینی

سلام عموجون چقدرمهربونین…………………………
پیغام آوردم ازمائده
البته
البته انگارخودتون میرید وبش ومیخونین؟نه؟
اما چون گفتم پیغامشو تو دستنوشت میذارم…باید بذارم….
___________________________________________________

به نام خدایی که آرامش بخش قلب های نا آرام است ….
سلام عمویییییییی
وسعت عروسک …. چه اسم قشنگی انتخاب کردید ؟؟!!!
بچه ها قبل از این که بخواهند عروسک هایشان را دوست داشته باشند آنها را باور دارند …. باور دارند عروسکشان ناراحت می شود !!!
یادم میاد بچه که بودم یکی از عروسکام رو خیلی دوست داشتم اگه جایی می رفتم که مامان و بابا نمیذاشتن عروسکم رو با خودم بیارم تا وقتی برمی گشتم دل نگرونش بودم … حتی باور کنید غذا نمی خوردم چون فکر می کردم الان عروسکم تنهاست و شاید گرسنه هم باشد …. بچه ها عروسک ها را مثل یکی از اعضای خانوادیشان دوست دارند ….
و بچه ها شما را هم باور دارند .. این واژه ی عمو انقدر در تار و پودشان گره خورده که بعد از پا گذاشتن به نوجوانی هم نتوانستند انکارش کنند … چون هنوز شما را باور داشتند … شما را مثل هم خونشان دوست داشتند … درست همان طورکه اگر پدر کسی قاتل هم باشد باز هم پدر اوست … شما هم هر چه که بودید با هر فاصله ای از ما بچه ها عمویمان بودید …
و همه ی دوست داشتن ها از همین باور شروع میشد !!!!

18 08 2009
رامینا سادات حسینی

مائده

به نام خدا
سلام بهترین عموی دنیا …
حالا دیگر شک ندارم که بهترین عموی دنیا هستید ….
عمویی که برادرزاده ی گمنامی مثل مرا مورد الطاف خود قرار میدهد ….
وقتی می خواهم تشکر کنم کلمات کم می آورند …. انگار قحطی حرف و کلام می شود …
شاید اگر اینجا بودید چشم هایم خیلی گویا تر از کلمات بودند و به شما می گفتند که چه ذوق کودکانه و دوست داشتنی هست وقتی که با عمویت حرف میزنی …..
چه لذتی بالاتر از این است که حرفی داشته باشی و کسی را هم داشته باشی که بفهمد ….
دیشب پلک بر روی هم نگذاشتم صبح که برایم نظر گذاشتید من هم کنار رایانه بودم اما توانی برای حرف زدن در خودم نمیدیدم ….
دیروز غروب پای سجاده که بودم دلم نمی آمد بلند شوم و سجاده را جمع کنم دلم می خواست هزاران سجده ی شکر به جای آورم ولی انگار توان شکر کردن این همه خوشبختی در من حقیر نبود !!!
راجب آدرس وبلاگ که برام گذاشتید ….
بعد از عوض کردن کارت اینترنت و توسل به شبکه ی هوشمند موفق شدم به وبلاگ زیبابیتان بیایم ….
اما هر قدر که سعی کردم دیدگاه ارسال نمی شد و در کمال تعجب صفحه ای که پسورد و یوزرنیم می خواست باز می شد و نهایتا هم می گفت : خطا در ارسال دیدگاه صورت گرفته است !!!!
فعلا زحمت انتقال دیدگاه های بی سر و تهم به گردن دوستان مهربانم هست … که می گویند مهربانی را شما برایشان سرمشق کردید …
بازم ممنونم عمو جون …. بیشتر از تمامی دنیا دوستتون دارم
مواظب خودتون و قلب مهربونتون باشید
یاحق

18 08 2009
هما

سلام عمو خوبين؟
دلم براتون تنگ شده.
عمو نميدونين وقتي تو وب مائده ديدمتون چقدر خوشحال شدم.
عمو اين كار شما بخش زيادي از چيزاي توي ذهنمو ثابت كرد.
ممنونم ازتون.
اما راجبه عروسك هم بايد بگم كه اره همين طوره هممون همينجوري بوديم اما عمو اون بچه هايي كه اين عروسكو هم ندارن همونااي كه ممكنه بعضي وقتااا بهتون گل فروخته باشن اوناااا چي؟؟؟ اونا چيو دوست دارن عمو؟؟؟ عمو هميشه دوست داشتم يه كاره واقعي واسه تمومشون انجام بدم. عمو من انجام ميدم مطمئن باشين. من ميخوام اينجا به شما اين قولو بدم تا نتونم يه وقت زيرش بزنم.
اميدوارم خدا كمكم كنه.
عمو هميشه به اين فكر كردم كه اگه يه روز من عمومو ببينم يا باهاشون به هرطريقي صحبت كنم حرفامو از طرفه تموم بچه ها بگم وبه ياد همه ي بچه هايي باشم كه دوست داشتن يا دارن يا خواهند داشت كه جاي اون لحظه ي من باشن. شايد به خاطر همينه كه الان ازاون فرشته ها صحبت كردم.
عمو هميشه به اين فكر ميكنم كه تا حالا چندتا ازوناااا اومدن پيشتونو وقتي ديدن شمايين يه جيغ بنفش كشبدنو گفتن عموجون گل براي گل يااينكه براي سلامتيتون به اسپند توي اسپنددونيشون اضافه كردنو دور سرتون چرخوندن. الهي…
خداپشتو پناه همشون باشه.
عمو اميدوارم اشكاي عمويييمو درنياورده باشم.
ببخشيد منو.

عمو دوباره ميام پيشتون.
خيلي دوستتون دارم.
خداياروياورو همدمو نگهدارو پشتو پناهه شما عمويييه مهربونم و تمومه دوستاي عموي گلم باشه الهي
دسته علي يارتون خدانگهدارتون تو قلب من ميمونه اميد ديدارتون.

18 08 2009
مائده

به نام خدایی که مالک حقیقی قلب هاست …….
سلای عمویییییییی

پس از مدت ها کلنجار مشکلاتم حل شد حالا دیگه میتونم بدون این که مزاحم دوستان مهربانم بشم براتون نظر بذارم ….

شنیدین میگن : گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شده حکایت حال من و بقیه ….

تا همین دیروز غم از وبلاگم بالا میرفت ….

فکر میکردم برای گفتن درد و دلام تمام زندگیمم بذارم تمومی نداره ….

انقدر دلم رو گلایه گرفته بود که نمیدونستم باید از کجاش شروع کنم ….

اما از دیروز تا حالا همه چیز عوض شده …

فکر میکنم تو تمام لحظات زندگیم … خوشبخت ترین بودم ….انگار نه انگار که 8 سال انتظار کشیدم تا روزی برسه که شما بشوید سنگ صبورم ……..

حالا که اینجا هستید … همین بودنتان تمام غم های بزرگم را از بین می برد ….

مثل همان موقع هایی که در بدترین شرایط برنامه ی شما آرامم می کرد …

… خانه در التهاب اشک و سکوت بود … و من در میان تمام این مشکلات کوچک و بزرگ با خوشحالی برنامه ی شما را میدیدم .. ….

انگار شما که میخندید من یادم میرود که زندگی زمستان هم دارد ….. انگار شما با آمدنتان ما را به شهری میبرید که در آن خندیدن به غم ها دیوانگی نیست !!!

و حالا که آمده اید تا بشنوید …. تا دیگر دلمان نپوکد از سکوت عکس هایتان …….
چه قدر این بودنتان را دوست دارم !!!….

شاید همیشه نتوانم به اینجا بیایم …….. اما میشود قول بدهید که این آمدنتان رفتن نداشته باشد ؟؟؟

میشود قول بدهید وقتی به تکیه گاه و سنگ صبور بودنتان عادت کردم شما نروید ؟

همیشه وقتی با تمام وجود احساس خوشبختی میکنم می ترسم …. میترسم از تمام شدن این خوشبختی ها …..

کاش خوشبختی من دریا یی باشد بی انتها نه جرعه ای آب که تمام شود و من با حسرت به ظرف خالیش نگاه کنم و بگویم : چه زود من هنوز تشنه بودم !!!!

عموی مهربونم …دوستتون دارم

مواظب خودتون و قلب مهربونتون باشید !!!

18 08 2009
دریا دوستدار عمو

به نام خالق گیتی
سلام به……واقعاً من باید به کی سلام کنم خودتون بگین؟
منکه هنوزم باورم نمیشه که خودتون جواب بچه ها رو میدین…
و اما من حامل یک پیغام بودم که باید برسونم با کلی مکافات اومدم اینجا…آخه اصلاً صفحه درست و حسابی برام باز نمیشد…اشکال از ویندوزمه…باید عوضش کنم…
عموجان بی زحمت اگه بشه تو آپ بعدیتون یه عکس جدید از خودتون بذارین…آلبوم عکستونو که ازمون گرفتن تو رو خدا یه کاری بکنید…


دریا دختر گلم ..این عکس خوبه؟؟

blog.amoo.ir

ای کسی که میخواستی این پیام رو به عمو برسونم راضی شدی؟…حالا اگه عمو جواب نداد چیکار کنیم؟….
هیچی دیگه باید باور کنم که خود خود عموئه که جواب بچه ها رو میده…واااااااااااااااااا جل الخالق…
راستی یه چیزی داشت یادم میرفت اینکه تو موضوع قبلی نیلوفر از شما پرسیده بود که خوش گلدی یعنی چی؟
میخوام جوابشو من بدم:
سلام نیلوفرم … خوبی؟….عزیزم خوش گلدی یعنی خوش اومدی!
خب دیگه من برم عمویی…راستی من عروسکامو خیلی دوست دارم…چند وقت پیش مامانم میگفت اون عروسکایی که از خیلی وقت پیش داری رو بندازیم دور…بیچاره ها چیزی ازشون نمونده…ولی من بهش گفتم چرا خب؟من اونا رو دوست دارم…ازشون کلی خاطره دارم…تازه من یه خرس هم دارم که هنوز یه سالش نشده (منظورم اینه که هنوز یه سال نیست که پیش منه!) وای اینقده من دوسش دارم که نگوووووووووووووووو!…آخه خیلی با مزه و خوشگله مخصوصاً چشاش…که باهام حرف میزنه…
خب دیگه خیلی حرف زدم عمویی شرمنده….سلام برسونین.
راستی عمویی چند وقته که دیگه آخر دعاهاتون برا ظهور امام زمان (عج) دعا نمیکنین…چرا؟…مگه خودتون نمیگفتین که برنامه تونو با این دعا ها بیمه میکنین؟…لطفاً تجدید نظر کنین!
………………………………………………………..اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
.

18 08 2009
مهر

بچه که بودم تا ده بیشتر بلد نبودم بشمارم. از بابام 10 تا بستنی می خواستم! تمام دنیا را 10 تا دوست داشتم. بزرگتر که شدم دنیا حریصم کرد. دیگه ده تا بستنی راضیم نمی کنه. ولی تو رو دوست دارم اندازه ی همان ده تای بچگی!!
سلام! این پیامک قدیمی حقیقت وجود یک کودک است. بی ریاترین موجود روی زمین که تمام علاقه و دوست داشتنش را حتی به اندازه ی ده تای کوچک ذهن بزرگترها تقدیم می کند. عروسک!! چقدر دوست داشتنی است. عروسک یعنی تمام زندگی کودک. یک موجودی که به او عشق می ورزد، برایش لالایی می خواند، غذا می دهد، حمامش می برد، و در خلوت رویاییش با او حرف می زند.
دوباره یاد سالها پیش افتادم و بندر شهر گرم دوران کودکی. عروسک زیاد داشتم اما یکی برام خیلی عزیز بود. یک عروسک پارچه ای قرمز! دختر بود. مو و صورت پلاستیکی داشت. دستانش هم همین طور. پایش گرد بود و انگار در یک کفش سفید بود. اسمش «نازی» بود. دوستش داشتم. یادم هست که خواهر و برادرهای بزرگترم آن موقع ها سر این عروسک کمی اذیتم می کردند. برادرم که قدش بلند بود( البته من فینگیل بودم!!) نازی را می گرفت و می گذاشت بالای رختخواب ها یا این که نازی مرا می زدند، حالا من بودم و التماس، من بودم و گریه!! بعضی وقت ها می گفتند مگر این جان دارد تو این طوری می کنی؟ می گفتم خوب جون نداره. خوب شماها چی کار دارین. اما ندای درونم چیز دیگری بود. نازی من با جان داشت و من دلبسته اش بودم. نازی من زیباترین بود. مهربانترین. لباس های رنگی تنش می کردم. یک چادر سیاه کوچولو هم داشت. بعضی وقتها مانتو می پوشید، بعضی وقت ها هم چادر. می رفت خرید. غرق بودم تو دنیای خودم…
عروسک یک کودک یعنی همان که موقع جشنواره ها خیلی از بزرگترها به اسم این که بچم اصرار می کند اما بیشتر به خاطر دل خودشان، به خاطر شیطنت های پنهانی یک عروسک گام در آن مکان ها می گذارند. یعنی همان ساکت و مهربانی که می شود هم بازی و سنگ صبور بچه ها!!

18 08 2009
مشکات

سلام عمو یییییییییی دار یوشم خو بی عمو کی قسمته دست نوشت ها رو اپ کردی پس چرا من نفهمیدم من همین الا نه الان شانسی اومدم ببینم دست نوشته جدید گذاشتی یا نه که دیدم نه یکی نه دو تا شونصد تا دست نوشته جدیده که من نخوندمشون ……….

عمو خیلی خوشحالم که حواست به ما هست و هر روز دست نوشت میذاری گلم برنامه ی جدیدت هم خوبه خیلی و مطمئنم از این هم خو بتر میتونه باشه عمو راستی حالا که بعد از بوقی برگشتم میشه لطف کنی و این پیامم رو بخونی ممنو نت میشم راستی عمو کی تالار گفت و گو درست میشه بابا دلمون گرفت از بی حرفی

(((عمو مثله همیشه میگم مشکات بیست و یکی دوستت داره 20تا به خاطره 20بودنت و یکی هم به خاطره تک بودنت ……..)))

18 08 2009
معصومه ی زمینی

به نام خدا
حاجی گلم سلام
درسته این یه خاطره قدیمیه اما یه خاطره شیرینه که تکرارش شیرینی شو بیشتر می کنه
من پنج تا از عروسکای بچگی هنوز دارم اونایی که از همه برام عزیزتر بودن و هستن،دوتاشون رو که خودم با پارچه درست کردم اون سه تای دیگه هم کلی لباس های قشنگ دارن که همه رو خودم براشون دوختم و همه رو نگهداشتم و هرز از چند گاهی میرم و نگاهشون میکنم تا خاطرات شیرین اون زمان برام تکرار بشه.
همین پنجشنبه بود که ساحل اومده بود خونه امون کشابم باز بود عروسکامو برداشت و گفت خاله اینا چی هستن خاله گفتم عروسکای بچگی من هستند ازم اجازه گرفت تا ورشون داره باهاشون بازی کنه.قبلا نشونش داده بودم اما اون موقع بچه تر بود الان براش خیلی جالب شده بود من هم پیش خودم تصمیم گرفتم براش یه عروسک پارچه ای درست کنم البته حالا ببینیم لین تصمتم کی عملی میشه.
حاجی عزیزم من هر کاری رو که شما بگید انجام میدم به خاطر همین دیگه از اون معصومه اخمو و بد اخلاقی که همه به بد اخلاقی و زود رنجی می شناختنش هیچ خبری نیست 8 سال که دیگه خبری ازش نیست الان من یه دختر شادم که از شما یاد گرفتم شادیمو به بقیه هم هدیه کنم یاد گرفتم از هر حرفی زود نرنجم،صبور باشم،اگر از کسی ناراحت شدم ببخشمش،نمازم رو اول وقت بخونم،روزه بگیرم،همه رو دوست داشته باشم،هر جا میرم شادی همراه خودم ببرم و کلی چیزای دیگه مهربونم می خوام انقدر خوب بشم که تمام آشنایان و بستگانم آرزو کنن بچه هاشون مثل من عاشق عمو پورنگ باشن و برنامه اش رو نگاه کنن.
حاجی به خاطر تمام چیزهای خوبی که یادم دادید ممنون به اندازه تموم عروسکای بچگیم دوستتون دارم
دوستدار ابدیتان معصومه

18 08 2009
مشکات

وای عمو اینجا تو دست نوشت ها چقد شلوغ پلوغه چقدر قسمت های جدید این گوشه موشه ها گذاشتین وای عمو کلی ذوق زده شدم ها ……..

18 08 2009
شیرین

سلامممممممم عمو داریوشم 🙂
خاطره قشنگی بود.
عمو زمونی که بچه بودم خییییییلی عروسک داشتم الانم دارما!همشونو نگه داشتم چون همشون برام یه خاطرس….یادمه هر سال اخرای ماه رمضون که میشد مامانم برام یه هدیه میخرید یه عروسک خوشگل و مامانی اسمشون *رمضون*سحر*سپیده*حنایی(عمو یادته چند سال پیش یه عروسکایی مد شده بود که اسمش عروسک زشت بود اونو میگم)نوروز(هدیه عیدم بود)و………اخه عروسک خیلی دارم
عمو بچه که بودم همشون به جونم بستگی داشت همشونو عاشقونه دوست داشتم اگه یه شب بوسشون نمیکردم خوابم نمیبرد باهاشون زندگی میکردم
عمو اون دختر بچه (نننننننه همه ماها)هم مثل عروسکش دوست داشت و داره عاشقونه هم دوست داره به اندازه قلبه مهربونش دوووووست داره 🙂

18 08 2009
مشکات

راستی عمو دار یوشم داشت یادم میرفت راجع به این دست نوشتت پیام بذارم عمو من یه عروسک دارم که از بچگیم باها مه یعنی عروسکه دوران کودکیمه هنوز هم دارمش عمو خیلی خیلی خیلی و بی نهایت عاشقشم عمو تازشم جدیدن همین چند روز پیش براش لباس دو ختیم …..

عمو اسمه عرو سکم دانی هستش خیلی دوستش دارم عمو پرسیدی بچه ها چقدر عروسک هاشون رو دوست دارن عمو من از بچگی عاشقه این عروسکم بودم حالا هم یک کلام میگم دانی تمامه رو یا هایه نابه کودکی من تمامه خاطراتم به وسعت تمامه حرف های کودکیم تمامه بچگی هام و به وسعت تما مه در د و دل هایی که تو دوران کودکیم باهاش میکردم دوستش دارم اره خیلی با اینکه الان کلی عروسک دارم ولی هیچ کدومشون رو دوست ندارم ….

جز عروسک کودکیم ……..

18 08 2009
مشکات

وای عمو چقدر تو پیام بالا یی گفتم عمو خودم خندم گرفت ………

18 08 2009
مشکات

وای عمو یه چیزی میگم بهم نخندی ها من همین الان تازه متوجه شدم که شما یه وبلاگ جدید به نامه دست نوشت راه انداختید همین وبلاگی که من الان توشم اره عمو همینه دیگه من تا حالا فکر میکردم این همون قدیمیه هست دست نوشتو میگم عمو ضر یب هوشیم بالاست ها ….

خودم میدونم ……….

18 08 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عمو جون .عجب داستان جالبی
برای منم همیشه جالبه که بچه ها عروسکشون رو گاهی بیشتر از هرچیزی دوست دارن وچه قدر راحت باهاش ارتباط بر قرار میکنن
عمو مامانم میگفت من وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم یه عروسک صورتی داشتم که شدیدا این رو دوست داشتم بعد مامانم میگفت علاقه ام به این عروسک تا حدی بوده که یه بار مامانم اون رو میخواسته بشوره تا تمیز شه .بعد من انقدر گریه میکنم .اینا رو الان یادم نمیاد همه رو مامانم تعریف میکنه .بعد من همه اش گریه میکردم و مامانم میگفت فکر میکردی عروسکت غرق میشه بعدشم تا وقتی خشک نشده بود من تو حیاط چشمم به بند رخت بود تا خشک شه .
نمیدونم دلیلش چیه شاید به خاطر تخیلات وسیع بچه هاست یا اینکه از چیز های ساده لذت میبرن .وخیلی راحت میتونن با یه عروسک دوست باشن ..یا توجه کردین عمو مثلا از یه بچه میپرسیم مامانت رو چه قدر دوست داری ؟میگه دوتا .واین عدد تو ذهنش خیلی زیاده .تا حالا توجه کردین؟؟؟
خیلی ماجرای جالبی بود …خوشم اومد وفکر میکنم وسعت علاقه ی عروسک بیشترین حد بوده .
ممنونم
تا بعد

18 08 2009
شیرین

بازم سلام 🙂
عمو جون کم کم داره صدایی به گوش میرسه…..خوب گوش کن ……
صدای پای ماه مبارک رمضونه ها 🙂
اخ جون دوباره دور سفره میشینیم و افطارمونو باز میکنیم اما عمو امسال خیلی ستمه افطار ساعته هشته !!!عمو من تا افطار بشه فکر کنم بمیرم……
عمو این حدیثو بخون از امام رضا (ع)…
هر کس 3 روز اخر شعبان را روضه بگیرد و ان را به ماه رمضان وصل کند خداوند روزه 2 ماه متوالی را برای او ثبت میکند.
عمو من از فردا میخوام روضه بگیرم 🙂 شاید اولین روز سخت باشه ……عمو برنامه رو عالی اجرا کنید مثل همیشه تا ماهایی که روزه ایم گرسنگی رو فراموش کنیم**
عمو یه صدای دیگه ای هم داره مییادا!!!صدای اهنگه ماه رمضونه…..
تق و تق و تق فرشته ها در خونتون در میزنن*پر و پر و پر پروانه ها دورو برت پر میزنن*اخه دیگه بزرگ شدی روضه گرفتی امسال*خبر دارم از دل تو که هستی شاد و خوشحال*درای اسمون به روت وا شده*مهره خدا در قلب تو جا شده *تو چشم تو یه عالمه ستاره پیدا شده*این اولین روضه تو مبارکه انشالله *به که چه نورانی شدی هزار هزار ماشالله* توروبخدا وقت دعا برای ما دعا کن او گوشه های دلتم اگه میشه مارو جا کن…..
عمو فقط تو ماه رمضان برنامه باید نورانی تر بشه ها!!
فعلا بای

18 08 2009
شیما دهقان

به نام خداوند خوبی ها:
عموی خوبم سلام
عموجان من شیما هستم یکی از برادر زادهها هاتون عموجان دیروز توسط یکی از دوستام باخبر شدم که دست نوشت فعال شده وخیلی خوشحال شدم اما فشردگی کلاس ها ودرسهام باعث شد الان بیام و نوشته های عموی خوبم رو بخونم در ضمن من مثل همیشه برنامه هاتون رو به طور مرتب دنبال می کنم و هیچ چیزی باعث نمی شه که برنامه ی عموم رو نبینم بازم میام و نظراتم رو در مورد برنامتون می گم …
شیما- تبریز

18 08 2009
شیما دهقان

عموجون پرسیدید چقدر عروسکهامون رو دوست داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عمو هیچ وقت نمی تونیم اندازه اش رو بگیم عروسکای من مهربون و دوست داشتنی هستن باهاشون حرف می زنم اما اونا مثل بزرگتر ها غر نمی زنند و هرچی بهشون بگم خنده رو لباشون هست…

18 08 2009
ياس كبود

سلام…
ميخوام چندخطي رك بنويسم…پيشاپيش اگه ناراحتتون ميكنم معذرت ميخوام….
تو نوشته هاي قبليتون ديدم كه در جواب سحر- گيلان نوشته بوديد»»اگر غمي هست بگوييد وسبك شويد ما غمهارا مثل شادي باهم قسمت ميكنيم»»
در جواب بعدي داده بوديد»»اين هم ادرس سنگ صبور»»
يه سوال…
مطمئن هستيد اون ادرس درسته؟
من اصلا مطمئن نيستم…
چون به اون ادرس قبل اينكه شما بگيد رفتم….اما نه تنها سنگ صبوري نبود…بلكه هيچ كس نبود..
نميدونم بايد چي بگم…
مطمئن هستيد اگه غمهاي بچه ها را بشنويد باهاشون شريك ميشيد؟
مطمئن هستيد كه غمها ومشكلات بچه ها براتون اهميت داره؟
چقدر به حرفايي كه زديد مطمئن هستيد؟ميخوام منم مطمئن بشم…
يكي ازتون پرسيده بود چرا ادما كينه اي هستن؟…
شما چي؟شما وقتي يه بچه تو بدترين شرايط ممكن قرار بگيره اون وقت ادم كينه اي هستيد يانه؟
وقتي يه نفر واقعا به كمكتون نياز داشته باشه اما شما ازش ناراحت باشيد چيكار ميكنيد؟چقدر ديگران براتون اهميت دارن؟چقدر گذشت داريد؟
اگه تو شرايطي قرار بگيريد كه فقط 1نفر رو داشته باشيد…اگه احساس كنيد داريد خفه ميشيد و كسي نيست نجاتتون بده چيكار ميكنيد؟اگه تنها اميدتون نااميد بشه چيكار ميكنيد؟اگه سنگ صبورتون رو ازدست بديد چيكار ميكنيد؟
شما واقعا عموپورنگ سال88 هستيد؟
اخه اين نوشته ها بيشتر به عموپورنگ سال81ميخوره تا88….
توي گلوم پره از حرفاي نگفته…
خوش به حال بقيه كه مطمئن هستند اينجا جايي ست براي گفتن حرفاي ناگفته..
اما من چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم ميتونم مطمئن باشم؟؟؟؟؟اينقدر ازاين علامت سوالها تو ذهن من هست كه تعدادش ازدستم دررفته…


سلام ممنون از شما سارا خانم توجه داشته باشید که قسمت سنگ صبور مملو از درددل های کودکانه بچه هاست که تاکید کرده اند حرفاشون رو کسی نبیند به عبارتی کامنت هایشون تایید نشود من کی باشم که بتونم ادعای شراکت تو غمهای دیگران داشته باشم همه ما آفریده خداوند هستیم و دارای یک سری معایب و یک سری هم محاسن بیایید با هم دیگر در رفع کینه و غم های همدیگر بکوشیم

18 08 2009
زهرا محمد زاده

سلام عموجون عزیزم:
حالتون خوبه؟چه خبر؟چیکار می کنید؟
من یکی از طرفداران سرسخت شما هستم عموجون می شه اسم منو را در برنامه بخوانید؟من برادر زاده ی آذری شما هستم. و دختر دایی شیما هستم و شما را خیلی دوست دارم و شما مهربون ودوست داشتنی هستید. لطفا کارتون های قشنگتری در برنامه پخش کنید ولطفا دکوربرنامه تان را عوض کنید واز رنگ های شادتری استفاده کنید.
زهرا – 10 ساله – تبریز

18 08 2009
شیوا محجل

به نام خدا
سلام عموجون مهربون…
به نظر من عروسک هر بچه دنیاشه … همه بچه ها عروسکاشونو خیلی دوست دارن( البته دختر بچه ها) همیشه واسه عروسکشون نقش بازی می کنن.. مادرشون میشن معلم عروسکشون می شن… عموپورنگ هم می شن..
من وقتی 1-2 سالم بود یه عروسک داشتم به اسم «افسانه» اینو اونقدر دوست داشتم تقریبا هم قدای من بود… تا چند سال بعد هم داشتمش…
اینم عکس من (شیوا) و افسانه… البته نصف افسانه تو عکس نیفتاده…

عموجون نمی دونید از وقتی که اومدید چقدر شادتر و بانشاط تر شدیم…
به شما و تمام دستندرکاران محترم برنامه خسته نباشید و خدا قوت میگم…
عموجون یه تشکر دیگه بابت نوشته هاتون
خیلی دوستتون داریم.. خیلی دوستتون داریم… خیلی دوستتون داریم..
خدانگهدارتون مهربون ترین عموی نایاب دنیا

18 08 2009
هما

سلام عمو خوبين؟؟؟
چندتا؟؟؟
هزارتا؟
چرا اينقدر كم؟؟؟
يه دنياا؟ اخه چرا؟؟
يه كهكشون؟؟؟
اينا كه خيلي خيلي كمه عمو.
ميدوني مادوست داريم عمومون به اندازه ي تمومه مهربونيهاش خوب باشه.
ميدونم كه ماها خيلي داريم اذيتتون ميكنيم اما عمو هرچه از دوست رسد نيكوست مگه غير اينه؟؟
واقعا من موندم اينهمه كامنتو كي ميخواد جواب بده؟؟؟
خيلي ماهي عمو.
خب بااجازتون من فعلا برم.
اخه اولش فقط ميخواستم سرزده باشم بعد گفتم بده عرض ادب نكنم خدمته عموييم خلاصه ديگه…
بازم ميگم خيلي خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ماهي عمو
خدانگهدارو يارو ياورو حافظو پشتو پناهو همدمه هميشگيه شما و خانواده ي ماهه شما باشه الهي.

18 08 2009
تينا رادفرنژاد

به نام خداي مهربون دوست داشتني *
سلام به بهترين عموي دنيا :
عمو جونم گفتين عروسك ياد يه شعر قديمي افتادم من عاشق اين شعر بودم و هستم يادم هميشه اين شعر را ميخوندم :
عروسك قشنگ من، قرمز پوشيده
تو رختخواب مخمل،آبي خوابيده
يه روز مامان رفته بازار،انو خريده
قشنگتر از عروسكم ،هيچكس نديده
.
.
عروسك من، چشماتو وا كن
وقتي كه شب شد ، انوقت لا لا كن
.
.
عروسك قشنگ من ،قرمز پوشيده
تو رختخواب مخمل ،آبي پوشيده
.
.
اخي عمو چه شعرهايي بود قديم يادش بخير
اخه عمو جونم ميدونيد من يه عروسك از بچه گيم دارم ، يه عروسك لاغر كه جنسش از مخمله صورتش از نوع پلاستيكي كه موهاش هم مشكيه اما تمامش از مخمله ها (تازه مخملش قرمزه )(اما خيلي خوشگله كيافه معصومي داره ) ان روزها اين مدلي بود نميدونم ديدين يا نه ؟
اما من هنوز كه هنوزه اين عروسكو دوست دارم اما خب از حالت اوليه خودش بيرون امده ولي همچنان سالمه اخه عمو مامانم ميگه قديم ها تو بچه تميزي بودي البته از خود تعريف نباشه ها (نيشخند )
عمو جون جونم هنوز كه هنوز اين عروسكم را خيلي خيلي دوست دارم به اندازه تمام ستاره ها و آسمان ها
به اندازه بي نهايت بي نهايت ها ، فكر كنم تمام بچه ها هم به اندازه همين ها عروسكشون را دوست دارن
عمو جونم فكر ميكنم تنهايي بچه ها را پر ميكنه مثل وقتي ميخواي شب بخوابي مترسي عروسكتو بغل ميكني تا نترسي ، يا مثل وقتي كه تنهايي داري خاله بازي ميكني ، ميتونه برات جايه يه مهمون يا يه بچه يا يه دوست باشه كه باهاش بازي كني كه همبازيت باشه كه تنهايي بازي نكني. در هر صورت همجا كنارته پس براي همين ميشه گفت همه بچه ها عروسكاشون را خيلي دوست دارن .
عمو جونم واقعا يادش بخير …!
عمو جونم برام دعا كنيد كه محتاج دعايم !
عمو جون جون خودم خيلي دوست دارم .
(برادرزاده شما تينا )

18 08 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
عموجون سلام..عمو توی مسافرت کلی بادبادک دیدم …همشم بزرگترا داشتن بادبادک بازی میکردن..من خیلی دوس دارم بادبادک هوا کنم اما هنوز نتونستم…عمو…دلم تنگ شده…نمیدونم واسه چی!!!عمو دعامون کنین..
(دخترتون)

19 08 2009
سمانه کاویانی

به نام خدای خوب و مهربون
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
سلام به شما عموی یکی یه دونه ام****که جاتون هست برا همیشه توی دلم

19 08 2009
سمانه کاویانی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عموجون

19 08 2009
سمانه کاویانی

خوب هستین؟
خیلی خیلی خسته نباشین 🙂 🙂 🙂

19 08 2009
سمانه کاویانی

خب عموجون فعلا به یه میان دیدگاه توجه کنین 🙂 😀
.
عمو عمو
عمو عمو
عمو فقط پورنگ
عمو عمو
عمو عمو
عمو عمو
پورنگ
عموپورنگ

19 08 2009
سمانه کاویانی

عموجونم
آپتون خیلی خیلی عالیه 🙂
مطمئنن عروسکشو خیلی زیاد دوست داره.شاید انقدر زیاد که حد نداره 🙂

19 08 2009
سمانه کاویانی

خب عموجون من دیگه برم فقط قبلش یه سوال.
عمو
علی دیگگه نمیاد؟
دانیال میخواد بجاش بیاد؟
کاش خود علی دوباره برگرده.اخه اون خیلی بامزه تر از دانیاله
فعلا
دست علی یارتون و خدانگهدارتون

19 08 2009
شیوا صرامی

*به نام خدای مهربون*
سلام مهربونترین عمو نایاب دنیا
خوبید عمو جون؟
دلم تنگ شده بود….
عمو جونم به نظر من بچه ها به اندازه ی عزیزترین کسی که توی زندگی بیشتر دوست دارن عروسکهاشون را هم همون اندازه دوست دارن.
شاید قد همون 10تای بچگی،همون 10تایی که فکر می کردیم این بزرگترین عدده و هر وقتی بابا یا مامان ازمون می پرسیدن که ما را چقدر دوست داری با خوشحالی داد می زدیم 10تااااااااااااااا.
لالالا،لالالا،قصه بخوای می گم برات*بخواب پیش عروسکات*چشمای نازتو ببند به روی این دنیا بخند*خودم کنارت می مونم واست لالایی میخونم تا خوابای خوب ببینی ماه و با دستات بچینی*دختر ناز کوچولو دیگه نترسی از لو لو مامان کنارت می مونه واست لالایی می خونه.
عمو جونم قد همون 10تای بچگیم دوستت دارم.این بزرگترین عددی بود که واسه دوست داشتن بابا و مامانم و عروسکم می گفتم.
عمو جونم چرا هنوز سایت درست نشده؟
ماه رمضان هم نزدیکه
*شد باز در رحمت خالق به روي خلق*چون ماه مبارک ز افق گشت هويدا*مژده که شد ماه مبارک پديد*
عمو جونم این متن را خیلی خوشم اومد،گفتم واسه ی شما هم بنویسم شاید خوشتون اومد:

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده

چرا كه ديروز ما وقت نكرديم ازش تشكر كنيم.

چي مي شد اگه هرگز شكوفا شدن گلي را نمي ديديم

چرا كه وقتي خدا باران فرستاده بود ما گله كرديم.

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد

چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفامون گوش نمي داد

چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم

چي مي شد اگه خدا خواسته هامون را بي پاسخ مي گذاشت

چون كه ما فراموشش كرديم…….

**************
خدايا! به من زيستني عطا كن كه در لحظه ي مرگ،

بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن تلف كر ده ام،

سوگوار نباشم 😦
**************
عمو جونم امیدوارم زیباترین گلها زیر پایت*قشنگترین چشمها بدرقه ی راهت*زیباترین لبخندها بر لبانت و بزرگترین دستها نگهبانت باشد 🙂
منتظر برنامه ی قشنگتون هستیم عمویی 🙂
عمو کاش این کلیپی که همش مال برنامه های قدیمیتونه را گاهی اوقات برنامه هاش راپخش می کردین وقتی می بینم دلم تنگ میشه 😦
مراقب خودتون و مهربونی هاتون باشید عمویی جونم.
واسه ی مادربزرگم دعا کنید عمو،اخه حالش خیلی بده 😦
*دست علی یارتون خدانگهدارتون*تو قلب ما می مونه امید دیدارتون*


سلام ممنون از شما که این همه لطف داری برای طرح سوالات هم کلیک کن

19 08 2009
مائده

به نام آرامش بخش قلب های نا آرام ….

سلام عموییییییییی
امروز پس از گذشت دو روز تازه دارم از شکی که بهم وارد شده بود خارج میشم ….
الان دیگه می تونم خیلی راحت تر بنویسم ….
عمو جون اول از همه تولدتون با کلییییییی تاخیر مبارککککککککککککک

خوب چی کار کنم اون موقع نشد تبریک بگم تو گلوم مونده بود ….یه شعرم واسه تولدتون گفته بودم تو وبلاگم هم بود ولی به آرشیو پیوسته الان …. براتون اینجا میذارمش ….

دوم این که بچه ها می گقتن که قراره جشن تولد بگیرین مثل پارسال ؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم از خودتون بپرسم بهتره … آخه حالا که 28 روز از تولدتون گذشتههههههه!!!!!!!!!!!

راستی این بچه ها شکلک از کجا میارن ؟؟؟؟؟؟

این جا که شکلک نداره !!! منم شکلک می خوام ( گریه )

عمو جون پارسال جشن تولدتون رو در سالن فرهنگسرای خانواده گرفتید همون روز من می خواستم برم سینما ( سه شنبه ) بعد پشیمون شدم و گفتم به جاش چند روز دیگه برم ….

عمو وقتی فهمیدم اون روز شما فرهنگسرا بودید و من نرفتم از شدت عصبانیت و ناراحتی دوست داشتم با سر برم تو دیوار ……

عمو از برنامه یه کوچولو انتقاد کنم ؟؟

هر روز داره قشنگ تر میشه برنامتون ولی دکور یه جوریه … به دل نمیشینه … یکمی تیره هست ….

بعضی از بچه ها میگن بخش های برنامه رو زیاد کنین مثل شبکه ی پورنگ ولی من مخالفم ….. توی این فرصت کم اگه بخواید بخش ها رو زیاد کنین یه جورایی هر کدومشون نصفه و نیمه میمونه … همین طوری بهتره !!!

عمو دارین چپ چپ نگاه می کنین ؟؟؟!!!

آهان الان دارین میگین اصلا سن تو مگه به برنامه کودک میخوره ….

عموجون آخه کودک درون من باید بره برنامه ی خردسال ببینه !!!! برنامه ی کودک که جای خود دارد ….

دیگه این که من با شیوا جون موافقم !!!

انگار عمو پورنگ اینجا همون عمو پورنگ 81 هست … اینجا خیلی مهربونید … مهربون تر از همه جا …

عمو جون جواب سوال من رو ندادید که پرسیدم میشه قول بدید همیشه به اینجا بیایید و بعد یک مدت این وبلاگ رو نبندید ؟؟؟
فکر کردم شاید جسارت کردم و سوال بی موردی پرسیدم ….

اگه این طوره از صمیم قلب معذرت می خوام … بخشیدین ؟؟؟؟

دیگه این که عمو جون اگه وقتتون رو نمیگیره با خط خودتون برامون بنویسید و مطلب بذارید مثل همونی که اون بالا گذاشتید ….
میشه ؟؟؟؟

منم دلم برای قدیما تنگ شده ولی مثل بقیه نمیگم که پخش مجدد کنید … آخه 2 شنبه که داشتم فوق برنامرو میدیدم با خودم گفتم که تا همین چند روز دیگه این برنامه هم خودش میشه خاطره …

و ما میگیم یادش بخیر عمو اون روز دو بار خورد زمین بعد پاشو گرفت گفت : آخ آخ … و ما هم کلی دلمون سوخت … یادش بخیر وسط استدیو سفره ی نون و پنیر پهن کردند و …..

اما واقعا اگه میشد جمعه ها یا روزهای فرد اون برنامه ها پخش مجدد بشه خیلی خوب بود …..

عمویی جونم وقتی این میان برنامه ی جدید رو پخش کردید کلی انرژی گرفتم … عمویی چهرتون یه کوچولو تغییر کرده ….

اون موقع 18 بودید الان فکر کنم بهتون 20 سالو میخوره !!!

دیگه این که تو رو خدا ما رو از دعای خیرتون بی بهره نذارید شما هم حاجی هستین هم مادر گرامیتون از سادات هستن و هم قلب پاکی دارید ….

مواظب خودتونو و قلب پاکتون باشید ….
دست علی یارتون … خدا نگهدارتون … تو قلب من میمونه … امید دیدارتون ….
یا حق


سلام ممنون از شما که این همه لطف داری توکل به خدا اگه بذارید حتما من تا آخر با شما اینجا هستم برای طرح سوالات هم کلیک کن

19 08 2009
مائده

اینم شعر من …. وقتی بزرگ شدم براتون یه شعر بهتر میخونم … قول میدم !!!!
(من که قرار نیست بزرگ شم ؟؟؟!!!)

تولد فرشته ای رسیده

فرشته ای که از جنس امیده

دلش به رنگ آسمون آبیه

رنگ گلای سرخ و سرخابیه

دلی داره به وسعت یه دریا

تمام بچه ها مثل ماهیا

تو زندگی رنج سفر کشیده

به چشم خود مرگ برادر دیده

بعضی میگن دستای اون سیاهه

دروغ میگن خدا خودش گواهه

دلش برای هممون جا داره

چون که خدا به قلب اون راه داره

عمو تولدت مبارک باشه

غمهای زندگیت کوچک باشه

یه سبد ستاره باشه مال چشمای قشنگت

نکنه یه وقت بگیره اون دل طلایی رنگت

سبد یبد دلای ما پیشکش چشمای شما

طبق طبق گلای سرخ می ریزیم به پای شما

فقط یادت باشه عمو سر بزنی بازم به ما

19 08 2009
ژاله فرهادروش

به نام خدای مهربون
سلام عموجون…
عمو من اعتراض دارم.
عمو اینجا چرا اینجوری شده؟!دست نوشته هاتون عین قدیمه اما کامنتای بزرگون زیاد شده …عمو باور کنین از روزی که دست نوشتتونو دیدم تا حالا کلی حرف داشتم اما یک کلمه اشم نتونستم بنویسم!تا چشمم میافتاد به کامنتای بزرگونه منصرف میشدم حرفامو بنویسم!نمیدونم..عمو شاید حس کردم اینجا هم نمیشه حرفامو که به نظر دیگران زیادی بچگونه اس بنویسم چون بقیه جور دیگه ای صحبت میکنن!جو سنگین شده عمو!!
دیروز سولمازم همین حس رو داشت…از کافی نت به عشق دست نوشت اومد اما میبینید که هیچ کامنتی نذاشته!
عمو ما احساس غریبی میکنیم…نه با شما..با این حرفایی که اینجا گفته میشه…با این همه گله و ناراحتی..آخه دست نوشت قدیم که اینجوری نبود..من شیوا سولماز نیلوفر …همه بچه ها راحت حرفمونو میگفتیم 😦 اما الان میگم نکنه عمو از حرفای بچگونه ی من خسته بشه …نکنه حوصله نداشته باشه..منم باید مثل بزرگترا بنویسم؟!نه عمو نمیتونم…پس من سکوت کنم بهتره 😦
(دخترتون)


سلام دترم ممنون از شما که این همه لطف داری اون کامنتا هم تقصیر من نیست شما و سایر دوستان راحت باشید برای طرح سوالات هم کلیک کن

19 08 2009
ژاله فرهادروش

دوست دارم عمو 😦 راستی!عمو اعتراضم به شما نبود…شما مسئول کامنتای بچه ها و بزرگترا!!!!نیستین که!میدونم!
دست علی یارتون/خدانگهدارتون/تو قلب من می مونه/امید دیدارتون
(دخترتون)

19 08 2009
دریا

به نام آن که تو را به این مهربانی آفرید
عموی مهربون و گلم سلام
عمو این آخرین جلسه کلاس ریاضیم قبل ماه رمضونه دیگه چهارشنبه ها برنامتون رو کامل میببنم دوستمم از این که تا آخر برنامه یکسره بهش بگم :من عمو داریوشمو می خوام راحت شد خب چی کا کنم البته به درس کامل گوش میدم .بالاخره اینا رو شما یادم دادید نمیشه فراموش کنم که!!!!!!!!
عمویی برنامه راجب به ادبتون احساس می کنم شبیه برنامه های قدیمیاتون بود خییییییییییییییییییییییلی به دلم نشست عمو یه انتقاد از این دکور خییییییییییییلی نازه ولی هر دفعه که شما می خورید زمین قلبم از جاش در می آد تو رو خدا مواظب باشید
مواظب خودتون و قلب مهربونتون……
به خاطر دستنوشت هم ممنون
اندازه خرس عروسک مورد علاقه بچگیم که نه بیشتر دوستون دارم ولی به همون صداقت و پاکی……
دست علی یارتون خدا نگه دارتون


سلام ممنون از شما که این همه لطف داری برای طرح سوالات هم کلیک کن

19 08 2009
فروغ

سلام عمویییییییییییییییییییییی…خوبین؟
عمو من دیشب ساعت 2خوابیدم…همین الانم بیدار شدم…یعنی ساعت 12و30
الان مامان و بابا دارن ناهار میخورن…ولی من روزه ام…
عمو دعا کنین تا افطار گشنه و تشنه نشم ….همین الانشم بدجور تشنه ام…
دارم خودمو سرگرم میکنم که زمان زود بگذرهههههههههههههه…
ولیییییییییییییییییی عمو آخخخخخخخخخخخخجووووووووووووووووووووننننننننننننننن امروز شما برنامه دارین…هووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااا…
.
.

راستی اینجا چجوری شکلک میذارن؟

19 08 2009
فروغ

عمو دیشب دلم بد جور واسه خدا تنگ شده بود…نمیدونم چم شده بود…ولی هرچی بود احساس خیلی خوبی داشتم….عمو کلی با خدا دردودل کردم…کلی دعا کردم…عمو بعضی وقتا آدم نمیتونه جلوی اشکاشو بگیره دیشب من هیچ کنترلی رو اشکام نداشتم …عمو واسه شما هم خیییییییییییییییلیییییییییییییییی دعا کردم…
واسه همه دخترعمو ها دعا کردم…واسه همه و همه…
عمو من دیشب فهمیدم آدما فقط تو شبای احیا و تو مناسبتهای مختلف دلش واسه خدا تنگ نمیشه…آدما وقتی تو اوج ناراحتی باشن اشک نمیریزن و دعا نمیکنن…
گاهی وقتا آدما تو اوج شادی هم دلشون واسه خداتنگ میشه…آدما حتی تو اوج شادی هم اشک میریزن و دعا میکنن…!
مثل و حال و احوال دیشب من…تو اوج شادی و خوشحالی یهو دلم خواست دعا کنم …اشک بریزم…
وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت 2نصفه شبه…بعدش نمیدونم چجوری خوابم برد…

19 08 2009
فروغ

عمو جون دیگه مزاحم نمیشم…
میرم ولی زود زود برمیگردم…
فعلا خداحافظ

19 08 2009
مائده

به نام خدا

سلام عموییییییی

من رفتم راجب عروسک فکر کردم و بر گشتم ….

من عروسکام رو فقط تا 7 سالگیم دوست داشتم … چون اون موقع تو دنیای من همه چیز میشد … همه جور اتفاقی میتونست بیفته … الان داشتم کتاب (زیارت ) پائولو کوئلو رو میخوندم ….

نه بابا عمو من که چیزی ازش سر در نمیارم … چون شما دوست داشتین کنجکاو شدم یک کتاب ازش بخونم … هر چند عمویی قبلا کیمیاگرم نصفه خونده بودم …. خلاصه که یه جاش داشت میگفت : ما آدم ها پره رویا هستیم اصلا رویاهای ما غذای روح ماست اما ما از نبرد کردن برای دستیابی به رویاهامون بعد یه مدت میترسیم اون وقته که همه چیز رو همون طوری که هست قبول میکنیم و نمیتونیم چیزی که بر خلاف عادتمونه رو بببینیم ….

فکر کنم منم از شکست تو نبرد رویاهام ترسیدم …. وقتی بچه بودم همه به من می گفتن که خیال پردازم من دنیام رو همیشه همون طوری که دوست داشتم میدیدم کلی دوست خیالی داشتم … تو 8 سالگی 6 تا داستان تخیلی نوشتم ….

اما عمو یه سری از اتفاقات باعث شد اصلا دیدم نسبت به زندگی تغیر کنه … به زور مجبور شدم بفهمم هیچ چیزی اون طوری که ما میخوایم نمیشه … شاید تو مراجعه به آرشیو وبلاگم خونده باشید ؟!

من یک سال تمام رنگ خنده رو به لبام ندیدم … دیگه برای عروسکام قصه نمیگفتم … دیگه نقاشی های عجیب از شهر ( کاشکی کاشکی ها ) نمیکشیدم …. و تنها رویام فضا نورد شدن و ترک زمینی بود که توش انگار رویا معنی نداشت ….

و وقتی 9 سالم شد شما اومدید و من رو از لبه ی پرتگاه نا امیدی نجات دادید …
و من دلم خواست که توی زمین بمونم چون فکر کردم که حتما تو کره ی ماه عمو پورنگی وجود نداره که من باهاش بخندم ….

19 08 2009
مائده

توضیح : عمویی (کاشکی کاشکی ها) موجودات تخیلی بودن که من تو بچگیم باهاشون دوست بودم ….

19 08 2009
هما

سلام عمو خوبين؟
بي صبرانه منتظر شروع برنامه تونم.
اميدوارم هميشه سالمو سرحال باشين.
بااجازتون اومدم تافقط فعلا يه سلام بكنمو برم.
اما ايشالله دوباره ميام عمو.
عموخيلي مااااهين.
فعلا خدانگهدارتون

19 08 2009
شیوا صرامی

*به نام خدای مهربون*
سلام عمو جونم….
عمو یه چیزی اینجا توجهم را خیلی جلب کرد….
عمو چرا فکر کردین یاس کبود من بودم؟!؟!؟!
عمو به خدا من اون کامنت را نذاشتم!!!!!!!!!
دوستون دارم

19 08 2009
شیما دهقان

عموجون سلام:
تابستون که میشه من و چند تا از دوستام همه یه دغدغه داریم شایدم هیجان و اضطراب!!!
در تبریز یه شرکتی هست که برای بچه های کارمنداش جشن تحصیلی می گیره وبعضی سال ها هم مجریش عمو پورنگه!! از آنجایی هم که بابای هیچ کدوم از ما کارمند اون شرکت نیست خیلی درگیرمی شیم وبه هر دری می زنیم تا باخبر شیم مجری کیه؟؟؟ امسالم مثل همه ی سالها دعا و نذر و نیاز !! مجری جشن تراکتور سازی کیه؟؟؟؟؟؟؟
دوسال پیش سال 1386 من توسط یکی دونفر تونستم به این جشن برم که مجریش عموی خودم بود…….

19 08 2009
شیما دهقان

راستش برام سواله كه آدمي كه گرافيك خونده چه طوري شده عمو؟؟؟زيادم عجيب نيست، وقتي تودانشگاه واحدي به اسم عمو وجود نداره پس عمو مجبور بوده كه گرافيك بخونه…اما اما پس چه جوري شده عمو ؟؟اين همه هنر اين همه صداقت اين همه نمك اين همه خلاقيت اين همه حوصله ازكجا براشون تدريس شده از كدوم دانشگاه با كدوم معلم؟؟؟
شايد يه شب خدا اومده به خوابش،بهش ياد داده قلبشو چه جوري پاك و زلال كنه چه جوري حوصله كنه چه جوري صبر كنه چه جوري عمو باشه…
شايد هم شانسي شده عمو…بعد فكر كرده كه همينجوري ادامش بده….
من همين طوري طرفدارش نشدم،من عاشق چشم وابروش ودماغش ، همون طوري كه خيلي ها شدند نشدم،يا من عاشق پيرهن راهراهش نشدم،من فقط از دنيايي كه توش زندگي ميكنه يه چيز فهميدم يابهتر بگم يه چيز ازشون ياد گرفتم،صـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداقت

19 08 2009
شیما دهقان(نوشته سمیرا)

عمــــــــــــــــــــو این نوشته ها رو از وبلاگ دختر داییم سمیرا برداشتم که الان به دلایلی وبلاگشو بسته!!اگه حوصله داشتین بخونید!!

يه غصه ي مشترك:
يادم مياد روزي رو كه عمو غصه دار بود. واسه يه كسي كه زياد باهاش غريبه نبود .من از دور نگران غصش شدم آخه همون موقع من هم داشتم يه غصه ي مثل اونو با صبوري وبي سر وصدا تحمل مي كردم.راستش وقتي استقامت عمو رو ديدم ،بيشتر بهش نزديك شدم.فكر كردم من هم بايد مثل اون باشم…

آخه اون روزا من حالم زياد خوش نبود ازهمه بدم ميومد..حتي از منوچهر ،منوچهر اسم عروسكمه..يه خرسه با نمك وپشمالوهستش .اسموشو با داداشم باهم گذاشتيم ،كلي هم واسه اسمش خنديديم…من اون روزا زياد حوصله نداشتم .حتي يادمه با خدا هم قهر كرده بودم..البته اون روزا زياد دور نيست .من نمي تونستم از دوري بهترين كسم طاقت بيارم ….ولي زمان واقعا مي تونه درداي آدمو تسلي بده…من با عمو غصه ي مشترك داشتم با اين تفاوت كه اون هنوز مي تونست با همه مهربون باشه ومن نميتونستم با هاش به آروميه عمو كنار بيام …البته به خودم حق مي دادم چون عمو تنها نبود وخواهر وبرادراي ديگش كنارش بودندولي من چي؟تنهاي تنها….خلاصه تصميم گرفتم دوباره مهربون بودنو به ياد بيارم…ومثل عمو صبورو آروم باشم ….چاره ي ديگه اي نداشتم .ولي هنوز هم رفتن داداشم باورم نيست …..هنوز هر لحظه با منه…….

19 08 2009
شیما دهقان

عموی خوبم مرسی که به ما اهمیت می دید وجواب نظرات دوستام رو می دید.

19 08 2009
شیما دهقان

واااااااااااااااااای اشتباه شد مرسی کلمه ی فرانسوی هست (متشکرم)
عمو معذرت معذرت معذرت….

19 08 2009
تينا رادفرنژاد

به نام خداي مهربون دوست داشتني
سلام به بهترين عموي دنيا:
عمو جونم من جمعه ميخوام برم سفر اگه گفتين كجا ؟؟؟ حدس بزنيد عمو جون جونم (مشهد) آخ جونم نميدونيد اين سفر چطوريه قسمت من شد اخه قرار نبود من برم بعد يهو بابام گفت :من هم ميتونم بيام مشهد نميدونيد چقدر خوشحالم راستي ما ده روزه ميريم اخه به خاطره ماه رمضان كه روزهامون بتونيم بگيريم ميريم و ده روز مشهد ميمونيم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
اما ممكنه نتونم درست حسابي برنامه تون را ببينم به اجي زهرا(الهي قربونش برم ) كه گفتم، گفت برات ضبط ميكنم دستش درد نكنه . و شايد هم نتونم درست حسابي بيام دست نوشت و براتون كلي حرف بزنم وقت كه شد ميام براتون مينويسم كه امروز كجا بوديم و چه كارا كرديم اگه نشد هم به آجي هام ميگم كه براتون بنويسند .
عموجونم خيلي برام دعا كنيد كه محتاج دعايم.
راستي امروز ميبينمتون عمو جونم هورااااااااااااااااااااااااااااااااا.
عمو جونم خيلي دوستتون دارم .
دوباره برميگردم عمو جون جونم .
(برادرزاده شما تينا )
******************************
سلام آجي ژاله جونم :
نميدونم چرا اين حرف را ميزني اجي ژاله اين جا درسته كه حرف هاي بچه ها يه كم سنگين شده اين هم به خاطره كامنت ها ي عمو جون بچه ها وقتي ميخوان جواب كامنت هاي عمو را بذارن اين جوري حرف ميزنند وقتي هم بخوان حرف دلشون را بزنند راحت با عمو حرف ميزنند فقط سنگيني اين جا به خاطر همينه ،وهركسي هر جوري راحتر مينوسه گلم (نشان دهنده اين نيست كه بزرگونه شدن )،تازه اجي جونم شما هر جور راحتي با عمو بنويس كاري به فضاي اين جا نداشته باش قربونت برم(اميدوارم ناراحت نشده باشي گلكم )
(آجي تو تينا كه خيلي هم دوست داره )

19 08 2009
رامینا سادات حسینی

سلام عموجون
خوبین انشالله…عموجون ممنون ازدعاتون…..اصلا واسه دندونم دردم نیومد…….
عموجون:آدم تا مشکلی براش پیش نیاد قدر اعضای بدنش و نمیدونه…..خدایاشکرت…..وقتی وارد بیمارستان شدم و بچه ها وبرگترهایی که مریضن و با درد دست وپنجه نرم میکنن دیدم اشکم در اومده بود.مامانم گفتن:نگاه کن1خداروشکرکن که تنت سالمه…جراحی دندون که چیزی نیست اینقدرمیترسیوووودرعوض بعدش از دندون درد راحت میشی!…..
خدایا همه بیماران و شفابده….

قبل از رفتنمون مامانبزرگم زنگ زدن مامانم برداشتن گوشیو. مامانم:(الان بریم اونجابرنامه داریم.و…)قطع که کرد گفتم به مامانم(مامان میخواین گریه نکنم؟)مامان:(بله چه جوری؟)
هیچی به راحتی!!!بعد از کشیدن بخیه بریم جام جم…
مامانم(تا تهران؟!!!!!!!نه مادر…همین گریه کنی بهتره فوقش یک ربع طول میکشه بعدیادت میره…..گریه نکنی بایدتاتهران بریم؟!)
ای بابا…….عموخیلی بدشد….
اما من اصلا گریه نکردم….فقط از بس دست و پام لرزید دکترگفتن میترسی؟
گفتم بله خیلی…..بعد گفتن(چرا؟چندسالتع؟توکه تجربه داری!دفعه قبل مگه اذیت شدی؟)گفتم(نه خوشبختانه)گفتن پس چی؟
گفتم نمیدونم……!
اما خداروشکرخیلییی راحت بود……
بیچاره بابام دیشب بخاطرمن نمیخواستن شام بخورن!!!!!!!!!!!!!!!جدی ها…..
اما من کلی خواهش وتمنا کردم تا خوردن….آخه گناه دارن…صبح میرن سرکارشب میان!بابم مدام اذیتم میکردن!((راحت شدیم…..امشب رامینانمیتونه صحبت کنه خونه چه سکوتیه!))البته شوخی میکردنا…چون منکه پرحرف نیستم!!!!)

ببخشید پرحرفی کردم عموجون…ازدیروز همه چی و رو کاغذ مینویسم اونقدرخنده دار شدممم!

دوستتون دارم
دست علی یارتون خدانگهدارتون

19 08 2009
مشکات

عمو دار یوشم بازم سلام ………….

عمو اخه من چه جوری باور کنم که این وبلاگ رو خودتون اداره میکنید اصلا واسه خودتونه نو یسندش یعنی شمایید

عمو دار یوشم به من حق بده که باور نکنم که عمو پورنگه من اینجاست بین ما پیام هامون رو خودش می خونه یعنی خودش تا ییدشون میکنه وای خدا عمو یه من اینجاست ….اره عمو خودتی خوده خودت یه جوری بهم بگو تا باورم شه باورم شه که بعد از این همه مدت که واستون پیام میدادم بالاخره خودتون حالا میخونی دشون خودتون با ما حرف میزنید ………..

عمو نمیدونم چه جور اما درکم کن که باورم نشه بهم بفهمون که اینجا یی که خودتی که اشتباه نکردم عمو به مشکات بگو که هستی اینجا پیشه ما و پا به پا یه ما پیام هامون رو میخونی …………

19 08 2009
رامینا سادات حسینی

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره

19 08 2009
شیوا صرامی

*به نام خدای مهربون*
دوباره سلام
ببخشید عمو جون که اینقدر مزاحمتون میشم.
دلم زود به زود تنگ میشه….
عمو جونم فکر کردم جوابم را میدین،ولی اومدم دیدم جوابم را ندادین…
فردا جواب میدین؟فردا پنج شنبه ست.
ااااااااااااااااااااا،ابجی تینا قراره جمعه بری مشهد؟خوش به حالت.
بابای منم گفته توی ماه رمضون می خواییم بریم ولی هنوز مشخص نکرده که چه موقع،بابایی می گه هر موقع اقا بطلبه ما هم یاعلی می گیم و میریم پابوسش.
دلم واسه ی اون گنبد طلائیش خیلی تنگ شده،دلم واسه ی اون کبوترای همیشه سیرش خیلی تنگ شده،دلم واسه ی اون صحنهای پاکش خیلی تنگ شده….
اقا جونم ما را هم بطلب،دلم بدجور واست تنگ شده.
یادش بخیر 2سال پیش که رفتم مشهد قرار گذاشتم با ابجی سولماز که همدیگه را توی حرم ببینیم،روز اول همدیگه را پیدا نکردیم،بعد روز دوم قرار گذاشتیم دم باب الرضا.
من نشونه هامو به ابجیم داده بودم،اونم نشونه هاشو به من داده بود،بعد ابجیم از پشت سر اومد و گفت ابجی شیواااااااااااااا،منم ذوق مرگ شدم و پریدیم توی بغل همدیگه.
بعد هم رفتیم صحن گوهرشاد نماز خوندیم.
یادش بخیررررررررررررررررررررررر.
عمو جونم 2ساعت 30دقیقه دیگه برنامتون شروع میشه 🙂
اخ جون
عمویی باید برم نظافت اتاقم را کنم،اخه چیز دیگه ای نمونده به ماه رمضون.
دوستون دارم.
*دست علی یارتون خدانگهدارتون*تو قلب ما می مونه امید دیدارتون*

19 08 2009
نیلوفر

سلام عمو جون خوبین .
عمو ببخشید اومدم یه چیزی بگم ولی منم با آجی ژاله موافقم .منم دیگه مثل قبل نمیتونم براتون حرفامو بزنم …آخه این جا همه فقط شعر و متن ادبی میزارن و شما ازشون تشکر میکنید .اون وقت آدم فکر میکنه حرفای مارو دوست ندارین ..
ببخشید … 😦
دریا جون ممنونم که معنی این بیت رو گفتی …

19 08 2009
نیلوفر

به نام خدا
سلام عمو جون حالتون خوبه ؟
عمو جون وقتی گفتین ماه مبارک هر روز برنامه داریناااانقدر خوشحال شده بودم که بلند شدم همین جور پریدم بالا پایین .ولی عمو یه دفه همون جور تو هوا یه لحظه موندم …
میدونین چرا ؟به خاطر اینکه یادم افتاد رو زای فرد کلاس دارم ….بعدشم با مخ افتادم رو زمین..
عموووووووووووووووووووووووووو تو چشم …نه ببخشید تو قلبم یه خنجر رفته فرووووووووووووووو
حالا چیکار کنم .؟؟؟؟؟؟؟؟من این همه خودمو کشتم کلاسام رو زای فرد باشه حالا ببینین چی شد …
سه شنبه ها که کلاس زبان دارم کلاسم ساعت 6 شروع میشه میتونم برنامتون رو ببینم .ولی 1شنبه و5شنبه چیکار کنم .
عموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
راستی دستتون درد نکنه برای من امروز شعر خوندین.خیلی خیلی ممنونم .
تابعد یا حق

19 08 2009
شیرین

سلامممممممممم عمو داریوش 🙂
خوبین ؟خوشین؟سلامتین؟/……….الهی شکر که خوبین 🙂
عمو خیلی خوشحالم 🙂 شما ماه رمضان هر روز برنامه داریییییییییییین 🙂
دست هوووووووووووووووووورا جیییییییییییییییییغ 🙂 عمو دارم بال در مییارم…..
.
.
عمو جون فردا وقت جواب دادنه ها 🙂
یه سووووووال : ضمن اینکه 28 روزگیتونو بهتون تبریک میگم 🙂 عمو چشمم به مانیتور خشک شد اخه کی جشن میگیرین؟؟؟؟؟ تو یکی از نظرا خوندم که سالنم گرفتین اره عمو؟؟
عمو حتتتتتتتتتتتتتتتتتما بهم جواب بدین خواهش میکنم………………
دوست دارم از اینجا تا به اسمون فرشته روی زمین 🙂
.
بای عمویی

19 08 2009
شیرین

عمو برنامه امروزتونم مثل همیشه عالیییییییییییییییییییی بود 🙂 🙂 🙂 🙂

19 08 2009
مائده

به نام خدا
سلام عموییییییی جونم
خدا قوت !!!
امروز انقدر خندیدم که حد و حساب ندارههههههه
الهی بمیرم عمو چقدر زمین می خورین جدیدا !!!
اون پسره که بقلتون بود چه قده ناز بود عمویی
بابا قدرت ….. یه تنه با سه نفر مسابقه میدید و برنده میشید … !!!
عمو کاش اینجا شکلک خنده داشت … من چه جوری بگم که الان دارم قهقهه میزنم …
عمو جون هر وقت که میگین دختر خوب کیه کیه منم داد میزنم : منم … منم
عمو جون ما 3 ساعت قبل برنامه از خبر فوق العادتون خبردار شدیم
اول برنامه که گفتین ماه مبارک رمضان هر روز بجز جمعه ها میان کلی ذوق کردم و بالا و پایین پریدم که من تونسته بودم 3 ساعت زود تر از بچه های دیگه با خبر شم …
عمو جون خیلی دوستتتتتتتتتتتتتتتون دارمممممممممم
چقدر فاصله ی این چهارشنبه تا شنبه زیادههههههههه
دلم تنگ میشهههههه … حالا خوبه این وبلاگ هست ….
دست علی یارتون … خدا نگهدارتون … تو قلب من میمونه … امید دیدارتون
یا حق

19 08 2009
شیرین

عمو منم با حرفای ابجی ژاله و نیلوفر موافقم 🙂
حرفاشون بزرگونه شده ادم احساس میکنه ……………………

19 08 2009
معصومه ی زمینی

به نام خدا
حاجی گلم سلام
تی جان قربان بشم من الهی که همیشه میدونین چی می خوایم
وای حاجی حاجی با زبون روزه براتون قسم می خورم همین دیروز بود هی فکر می کردم با خودم کلنجار می رفتم که ای خدا من چکار کنم که آقای فرضیایی در ماه مبارک رمضان هر روز برنامه داشته باشن چکار کنم برم تو سایت بنویسم ازش خواهش کنم التماسشون کنم آخه من چکار کنممممممممممممممممم
نمی دونین وقتی که گفتین می خوام یه خبر خوب بدم چه حالی شدم یهو گفتم وای خدا نگو بعد دیدم آره حدسم درست بود خدا جون شکرت الهی من قربون خدا برم که همیشه هر چی ازش بخوایم بهمون میده حتی چیزایی رو که هنوز هم با زبان ظاهر ازش نخواستیم ای خدا جون قربون لطف و کرمت بشم من فقط من
حاجی دلم می خواد جیغ بزنم وقتی این خبر خوب رو بهمون دادین از خوشحالی اشک تو چشمام حلقه زد اما نذاشتم جاری بشه گفتم دیگه تو خونه ولم نمی کنن حالا می خوان این رو بهونه کنن هر روز دستم بندازن.
مهربونم برنامتون نه تنها فوق برنامه است بلکه فوق العاده هم هست همیشه گفتم باز هم می گم برنامتون عالی و همیشه ارزش انتظار کشیدن رو داره.
با ارزش ترینم امیدوارم که همیشه صحیح و سلامت باشید انشاالله
دوستدار ابدیتان معصومه

20 08 2009
fatemeh

سلام عموی گلم
باورت نمیشه ولی اصلا نمیشه براش مقدار گذاشت به خاطر همینم اون دختر بچه نمیدونسته بگه چقدر یا چند تا ولی حتما کلی خرسشو دوست داشته و به همون اندازه شمارو یعنی به اندازه ای که اندازه نداره.
منم عروسک زیاد داشتم همشونم خیلی دوست داشتم یعنی دارم حتی شبا کناره خودم میخوابونمشون باهاشون دردودل میکنم باهاشون از همه چیز حرف میزنم وگریه میکنم فرقی نداره کدومشون باشه همشونو به یه اندازه دوست دارم منظورم همون اندازه ایه که اندازه نداره.وقتی بچه بودم بهشون غذا میدادم میخوابوندمشون باهاشون خاله بازی میکردم و………..
همیشه قبل از شروع سال تحصیلی به سفارش مامانم بغضی ازعروسکامو جمع میکردم ولی دلم براشون تنگ میشد و تا عید یا تابستون میشد می آوردمشون اما این تابستون این کارو نکردم آخه من اصلا نفهمیدم تابستون چه جوری سپری شدبعضی وقتا یاده عروسکام می افتادم ولی وقت نداشتم بیارمشون دلم خیلی براشون تنگ شده مخصوصا برای شیدا.امیدوارم فردا وقت کنم حتما میارمشون پیش خودم.
عمو یه سوال:
بچه که بودم میشنیدم شبا وقتی ما خوابیم عروسکازنده میشن و باهم حرف میزنن. خیلی شبا الکی خودمو میزدم به خواب تا ببینم چی میشه ولی خبری نبود فکر میکردم اونا میدونن بیدارم.حالا واقعا زنده میشن؟ با اینکه ظاهرا بزرگ شدم و میدونم یعنی احتمال میدم غیر واقعی بازم دوست دارم بدونم.شما خبردارید راسته یا نه؟
عجیبه! تاحالا اینارو به هیچ کس نگفته بودم میترسیدم به خاطر بزرگیم مورد تمسخر قرار بگیرم ولی با خیال راحت به شما گفتم چون درکم میکنی.
خیلی دوست دارم
التماس دعا
فعلا

21 08 2009
شیما دهقان

عمو از وقتی این مطلبو خوندم دستام داره می لرزه ..دارم سکته می کنم عمو من خیلی وقت پیش بهتون پیامک دادم و گفتم بیاید سربرنامه دلمون براتون تنگ شده
من مزاحم شما شدم من شما رو اذیت کردم بدون اینکه خودم راضی باشم الان چطوری می تونم جبران کنم ؟؟؟
عذاب وجدان دارم………..عمـــــــــــــــــو
.
.
.
.
.
.
.
عمـــــــــــــــــو منو ببخش


سلام ناراحت نباش دیگه قرار نیست که تکرار کنی پس واسه ی چی …. برای طرح سوالات هم فقط اینجا کلیک

کنید

22 08 2009
وجيهه هاديزاده

سلام عمو
من عروسك خيلي دوست دارم
هديه تولد من هم تا حالا فقط عروسك بوده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: